تبليغاتX
خونه کلنگی

خونه کلنگی

این خونه هیچ وقت کوبیده نمی شه

 

این روزها خرد

خریدار ندارد

و

این

سخت غمگینم می کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 13:20  توسط سپنتا  | 

 

نور اتاق را آنقدر کم می کنم

که فقط عروسک های شب تاب دیده شوند

.

آنوقت شالگردن را تا خرخره دور خودم می پیچم

و از پنجره به بیرون نگاه می کنم

.

روی در کمد جای چسب همه آن یادداشت ها باقی مانده

همین عذابم می دهد

.

یک شیشه الکل می خواهم

می گویند الکل جای چسب را پاک می کند

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 20:16  توسط سپنتا  | 

 

دوستم بود

آنکه نگاه ها را معنی کرده بود

آنکه می دانست لبخند ها چه معنی می دهد

.

دوستم بود

که گفته بود می گذرد

.

دوستم بود

که برایم روزهای خوب خواسته بود

.

حالا

دوستم نیست

تا ببیند این روزها را

.

هست

اما دور

دورتر از سنگینی همه آن نگاه ها

.

آن روز ها گفته بودم چرا بین این همه آشنا ، تو نیستی

حالا می بینم که بین این همه غریبه ، فقط تو هستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 17:11  توسط سپنتا  | 

 

به مامور خرید تازه عاشقی می مانست

در آن ظهر آفتابی سرد

.

که با موزیک ملایمی

احساساتش را مزه مزه می کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 21:43  توسط سپنتا  | 

 

به محض اینکه تصمیم گرفت زیبا باشد

زیبا شد

.

و تمام کفش های بلوری دنیا

به پایش اندازه شد

.

.

ساعت هفت بار نواخت

.

که احساس ضعف کرد

مانده بود بین ماندن و رفتن

وسوسه کالسکه مجلل

در دیگ غذا

پاهایش سست شد

.

سالهاست که تصمیم دارد با کالسکه مجللش

خورش کدو درست کند

با آلوی فراوان

.

.

تا ساعت دوازده مگر چقدر مانده بود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 22:28  توسط سپنتا  | 

 

توهم فلج شدن گریبانم را سخت چسبیده

گاهی هنگام لبخند زدن

عضلات صورتم قفل می کنند

.

بیشتر عصر ها

دستهایم مال خودم نیستند

دلم برایشان تنگ می شود

.

شاید چون دارم تصنعی زندگی می کنم

.

من عاشق زندگی ام بودم

خاطرت هست؟

.

می خواهم هنوز هم باشم

من دست هایم را برای تمام روز می خواهم

نه فقط  برای ساعاتی از روز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 23:36  توسط سپنتا  | 

 

دوره گرد

در لباس مجرمین

آناناس می فروخت

و آن سو تر الاغ ها را حراج زده بود

.

کشتی را می راندم به سمت تپه

از داخل آینه

سیدنی را در یک ۲۰۶ قرمز دیدم

با همان موهای فیک

.

حوالی تپه مه بود

غلیظ تر از هات چاکلت

و

تو

سیخ کباب به دست

در آن مه پرواز می کردی

می شکافتی و می رفتی

آسمان مرغ های دریاییه حوالی تپه را سوراخ سوراخ کرده بودی

که

ناگهان گریه مرغ های دریایی پائین ریخت*

.

بادبان کشتی را بستم

.

سرم گیج می رفت

و تو از آن بالا برای معشوقه کوچک و زشتت دست تکان می دادی

مثل هیولاهای تونل وحشت می خندیدی

.

که من غرق شدم

.

.

*مردم به گریه مرغ های دریاییه حوالی تپه می گویند باران

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 23:5  توسط سپنتا  | 

 

گالیگه!

چرا فهمیدی زمین گرده؟

.

آره!

این یه حقیقته

نمی شه ازش فرار کرد

زمین گرده!

.

و تو

تو مسیرت

کلی آدم دیوونه می بینی

.

بعد

از کنار بعضی از این دیوونه ها دو بار رد می شی

می دونی چرا؟

چون سرعت حرکت شما با هم فرق داره

یا اون کند تر از تو راه می ره

یا تند تر از تو!

.

خب

منم یکی از همون دیوونه هام دیگه

شک داری؟!

.

پ.ن:دمب چیزی تو مایه های دم هست منتها دم مال حیواناتِ و دمب مال انسانها

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:13  توسط سپنتا  | 

 

دوست داشتم در اتاقی بودیم

که روی صندلی های یک شکل نمی نشستیم

تو روی یک دانه چوبی

من شاید روی یک چهار پایه

.

و در فنجان هایی چای می خوردیم

لنگه به لنگه

.

اما

دوست داشتم آن پیشدستی های سفیدِ ساده

ما را با هم تجربه کنند

و من از کیک دهنی چندشم نشود!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 19:53  توسط سپنتا  | 

 

دستهایم هیچ وقت چاق نمی شوند

که آن دستکش های بورژوایی اندازه ام شوند

.

درِ جعبه را هر وقت باز کنی

توپ درست در مرکز ایستاده

.

.

هر دومان

از یک نفر می ترسیم

من می ترسم چونکه...

راستی تو می ترسی چرا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 18:3  توسط سپنتا  |