تبليغاتX
خونه کلنگی

خونه کلنگی

این خونه هیچ وقت کوبیده نمی شه

وقتی کوچه را پیچید تا به خانه برسد
ناگهان همه خاطرات هجوم آوردند
یکی پس ِ دیگری
هر یک از سویی
یکی خندان-سرخوش
دیگری با شانه های افتاده-نگاه دوخته به نوک کفش ها

اندکی مکث کرد
در حرکت پاهایش میشد خواند که می گوید: شاید هرگز نباید می آمدم
اما!
خانه داشت فرو می ریخت
خانه تنها بود
خانه...
راستی خانه یعنی چه؟
خانه دیوار است؟
دیوار به تنهایی خانه است؟
.
به خاطرات لبخند زد
وانمود کرد که دارد گره روسری اش را درست می کند
سرش را پایین انداخت تا خیسی چشمانش را نبینند
.
جلوی در
اندکی مکث
گلویش را لمس کرد
.
دست کرد داخل کیفش و بدون آنکه نگاهی به داخلش بیاندازد خرت و پرت هایش را جا به جا کرد
صدای جیرینگ جیرینگ دسته کلید...
در آورد
در اصلی را که باز کرد
از تو
به پشت در تکیه داد و یک دل سیر اشک ریخت
دیگر کسی نبود...
خاطرات پشت در مانده بودند
.
پله ها را با مکث های معنی داری...موزون با نوایی که در سرش پیچیده بود بالا رفت
روی پاگرد روی یک پا چرخید...دستهایش را بالای سرش گره زد و بعد وانمود کرد کسی را در آغوش گرفته
.
با پشت دست چشم هایش را پاک کرد و وارد خانه شد!
وارد خانه شد!
وارد خانه شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 23:8  توسط سپنتا قاسمخانی  | 


خداحافظی که کردم

با یه لبخند پت و پهن زدم بیرون

.
پیچ محوطه رو که رد کردم

وقتی مطمئن شدم دیگه تو دید نیستم

شروع کردم به(راستی این طرز راه رفتن اسمش چیه؟ قدم هایی که با پرش های موزون همراهه اینایی که تو فیلمای قدیمی ایرانی بچه هه تو کوچه های اطراف بازار می دوئه؟) خلاصه اونطوری راه رفتن

کاری نداشتم مردم چی میگن - گور بابای مردم

.

خیابون یه شکل دیگه بود

نور خورشید شفاف تر...دنیا یه شکل دیگه بود

.

دوربین موبایل رو روشن کردم

می خواستم دنیای اون روز رو ثبت کنم

تا ابد

.

.

.

.

حالا که فیلم رو می بینم...یه خیابون معمولی رو نشون میده

با کارمند های خسته و بی اعصابی که ساعت 6 عصر بدون هیچ انگیزه ای دارن به خونه برمیگردن

.


+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 0:40  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

باز کردن بخش تازه ای برای نوشتن برای "تو" کار سختیه
اما
باید باشه
پس
این برای "تو"

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 0:3  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

وقتی رازها به اشتراک گذاشته شود

بازی

آغاز می شود

قایم موشک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 0:8  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

فهمیدن اینکه چیزی را که داری به آن غریبه می گویی

راز است یا نه

سخت است

اما بسته به آن است که آن به نسبت غریبه

امانت داری کند یا نه

آن وقت تو دیگر راز نداری

تنهای تنها

حالا

یک نفر دیگر هم آن را می داند

.

اگر آن یک نفر بشود دو نفر

حرف تو راز نبوده

که او محرم رازت باشد

یک حرف معمولی بوده

.

می فهمی؟

همه چیز به آن دیگری مربوط است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 0:39  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

خانه

در طبقه دوم قرار داشت

با

دو پنجره

.

در طبقه اول

یک مغازه خرت و پرت فروشی بود

از همان ها که زن می توانست ساعتها در آن پرسه زد بدون حس کردن گذر زمان

.

در طبقه دوم

با دو پنجره

دو نفر زندگی می کردند

و

مرد

عاشق رنگ زرد بود

زن

از کودکی تکه های لباسهای زردش را ماه به ماه می شمرد

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 22:23  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

دوست عزیز

دوست عزیز

دوست عزیز

دوست؟

خواهر؟

گاهی مادر حتی...

آنقدر برایم عزیزی که نمی توانم عنوانی برایت انتخاب کنم

که اگر نبودی

بی نهایت احساس تنهایی می کردم

.

با نهایت احترام و ادب از آنچه برایم کردی سپاسگزارم

من به یک جفت گوش شنوا احتیاج داشتم

.

حالا وزن کم کردم و می توانم بپرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 21:10  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

دوستی

در این روزهای سخت

خوب هوای مرا دارد

.

اما

مگر از پشت پرده اشک

می شود خندید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 14:17  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

دنیا

جای عجیبیست

.

عجیب کلمه عجیب تریست

.

سالها گشتم

گشتم

گشتم

.

حرفها داشتم

که بگویم

.

یافتم

رو در رویش نشستم

نگاه کردم

و رفتم

.

.

.

عجیب کلمه عجیبیست

+ نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389ساعت 12:34  توسط سپنتا قاسمخانی  | 

 

می گن به دنبال هر مرگی یه تولده

.

وقتی امید می میره

به جاش چی به دنیا میاد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 0:16  توسط سپنتا قاسمخانی  |