وقتی کوچه را پیچید تا به خانه برسد
ناگهان همه خاطرات هجوم آوردند
یکی پس ِ دیگری
هر یک از سویی
یکی خندان-سرخوش
دیگری با شانه های افتاده-نگاه دوخته به نوک کفش ها

اندکی مکث کرد
در حرکت پاهایش میشد خواند که می گوید: شاید هرگز نباید می آمدم
اما!
خانه داشت فرو می ریخت
خانه تنها بود
خانه...
راستی خانه یعنی چه؟
خانه دیوار است؟
دیوار به تنهایی خانه است؟
.
به خاطرات لبخند زد
وانمود کرد که دارد گره روسری اش را درست می کند
سرش را پایین انداخت تا خیسی چشمانش را نبینند
.
جلوی در
اندکی مکث
گلویش را لمس کرد
.
دست کرد داخل کیفش و بدون آنکه نگاهی به داخلش بیاندازد خرت و پرت هایش را جا به جا کرد
صدای جیرینگ جیرینگ دسته کلید...
در آورد
در اصلی را که باز کرد
از تو
به پشت در تکیه داد و یک دل سیر اشک ریخت
دیگر کسی نبود...
خاطرات پشت در مانده بودند
.
پله ها را با مکث های معنی داری...موزون با نوایی که در سرش پیچیده بود بالا رفت
روی پاگرد روی یک پا چرخید...دستهایش را بالای سرش گره زد و بعد وانمود کرد کسی را در آغوش گرفته
.
با پشت دست چشم هایش را پاک کرد و وارد خانه شد!
وارد خانه شد!
وارد خانه شد!