چای،یخ،سفته موجود است

 

زن جوان

کیسه بزرگی پر از نان های سفید فانتزی را روی پاهایش گذاشته بود

.

من به عدد "دو" فکر می کردم

"دو" ساعت بود یا "دو" روز؟

"دو" هفته یا "دو" سال

شاید "دو" دهه،نه! "دو" سده

و گاهی به "دو" قرن هم فکر کردم

.

چه مدت گذشته بود؟

از آن آخرینِ کذایی

که تو ذره ای تکان نخورده بودی

.

.

دوره گرد

گاو هارا دانه به دانه روشن می کرد تا دلبری کنند

 

 

چه آدم خوبی نبودی!

 

می دونی؟

من معتقدم که نسل ما

هیچ سنخیتی با لغات مثلا "زلف یار" و "کنج عزلت" و این قبیل نداره

.

پس

من برایت شعر می سرایم:

.

.

"از اتوبان صدر که می گذشتم

اس ام اسم هنوز دلیور نشده بود"

.

تقدیم به تو که فِک کنم مُردی

!

قهقرا باید جایی مثل ایستگاه امام خمینی باشد!

 

بلیط یک ســــــــــــــــــــره در دستی

چمدان پر از شال گردن در دست دیگر

به قهــــــــــــــــــــــــــــــــــقرا می روم

کاسه آب را پشت ســـــرم خالی نکن

باز نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمی گردم

مستخدم!

 

در رویای سفید

به عدد۱۲۰ رسیدم که

دختر بچه دبستانی با مقنعه سفید

عاشق راننده سرویس جوانش شده بود

.

ما چهار نفر بودیم

پیراهن من یک وجب از خواهرم کوتاه تر بود

و موهای تو یک وجب از برادرت بلندتر

.

شب

از راندن در بزرگ را نیمه کاره و تاریک غرب، لذت برم

 

دسته کلیدم روی میز آشپزخانه جا ماند

 

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

تو داشتی آماده می شدی

این پیراهن... آن پیراهن

با این شلوار...نه آن شلوار

کت های چهار خانه

.

برای رفتن به جایی که بارها رفته بودی

اما من بار اولم بود

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

پیراهن سورمه ای گلدوزی شده ام را پوشیدم

قلموی دسته قرمزی که برای دوست قدیمی ات کنار گذاشته بودم،ربان بستم

پشت پنجره رفتم

همان پنجره بدون پرده

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

سبد گلابی ها را جا به جا کردم

از دستمال های قدیمی مامان زیر گلابی ها گذاشتم

همان دستمال گل دار های آبی

که مامان با سلیقه ۳۰ سال بود که نگه شان داشته بود

.

با قیچی کوچک من با سیبیل هایت ور می رفتی

نمی دانم این همه دستپاچگی برای چه بود؟

.

پیر زن همسایه را دیدم

از پشت پنجره بی پرده

با همان سبد خرید قدیمی

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

وقتی که در را باز کردم

با سبد گلابی و قلموی دسته قرمز خارج شدم

تو هنوز جلوی آینه سیبیل هایت را تاب می دادی

آرام راه پله را مثل بار اول پایین رفتم

.

گرمای آفتاب را روی پوستم دوست داشتم

 

 

 

 

اون مامانه بچه شو دعوا می کرد...اما ما هیچ وقت دعوا "نگرفتیم"

 

- داری می ری؟

- نه! دارم نمی رم.

.

.

ولی رفت

 

...این آخرین پست از مجموعه "ما که دیگه بچه نیستیم" است

 

عنوان:

داستان زرافه یقه اسکی پوش به روایت کاسپچوال آریستی که دوست دختر اسکلی در فلان جا داشت

 

شاید یه خیال پرداز بتونه ،  از ترس هاش رویا بسازه و از رویاهاش روزشو بسازه . ترس از خواستن و نگفتن و تن در دادن . یه خیال پردازه که روحشو به تلویزیونش مجانی می فروشه و گاهی هیچی از خودش یادش نمیاد.تو یه صبح سرد می تونه از خودش به پرسه ، خوب که چی؟! یا اینکه بزرگترین آروزش اینه که از اینجا بره ، اگه از اون پسربچه ِکه خیلی دلش می خواد مثه اون باشه بپرسی ، میگه "ما که دیگه بچه نیستیم" .ولی اینو خوب می دونه که یه روز اگه بخواد بره دلش برای تک تک ستاره های روی دیوار ِ اتاق لعنتی ش تنگ می شه ، حتی اگه روزمرگی نذاره کسی حس کنه که گذاشته رفته

 

تاریخ و امضا

آقای رویا پرداز

.

.

.

آقای خيال پرداز از ترس هاش رویا می سازه و با روياهاش زندگی می کنه
خانم پارانویید از نگرانی هاش ترس می سازه و با ترس هاش زندگی می کنه
.
تو یه صبح پائیزی که خانم پارانویيد از خواب بیدار می شه و هیچ نگرانی ای نداره
کامپیوترشو روشن می کنه و نگرانی هاش جور می شه
.
جمله هایی از آقای خیال پرداز توی جعبه نامه های خانم پارانویید جا خوش کرده
همرا با تعدادی عکس
.
عکس ها دلتنگش می کنه
و جمله ها نگران!0
.
خانم پارانویید به این فکر می کنه که آقای خیال پرداز
چه چیزی می خواد و نمی گه و به چه چیز تن در میده؟؟!0
این جمله مثل معادله بی معلوم دور سرش می چرخه حتي نه چند مجهول...بلکه بی معلوم!0
.
بعد می ره جلوتر
می رسه به جایی که آقای خیال پرداز می گه خوب که چي؟
این جمله مثل معادله چند مجهولیِ
.
و وقتی به روزی فکر می کنه که آقای خیال پرداز تک تک ستاره های اتاقشو سنجاق کرده به لحافش و لحاف رو گذاشته تو چمدون و از اینجا رفته
 میبینه که جای خالیشو حس می کنه
شاید برای اینکه هنوز دچار روزمرگی نشده!0
.
و خانم پارانویید دلش می خواد بر عکس اون پسر بچه بگه " ما هنوز خیلی بچه ایم"چون عالم بچه ها چیز هایی داره که مال بزرگا نداره
و چیزهایی نداره که مال بزرگا داره و اون هرگز دلش نمی خواد اونارو داشته باشه!0
.
.
.
در نهایت خانم پارانویيد با این جمله به خودش حق می ده و به زندگی ادامه می ده:""اینکه تو پارانویا داری دلیل نمی‌شود که کسی آن بیرون نخواهد تو را بکشد""0
 
امضا خانم پارانویید
.
.
.
و خانم پارانویید کشته شد
 

je suis jeune

 

دختران جوان زیادی را می شناسم

که عاشق اند

به هیچ

.

زنان جوان زیادی را نمی شناسم*

که عاشق اند

به هیچ

.

*چون فقط در خیابان از کنارشان رد شدم

اما می دانم که

عاشق اند

به هیچ

.

دختران جوان زیادی را خوانده ام

که

همه شبیه هم اند

.

زنان جوان زیادی را فهمیده ام

که

همه پیر می شوند

.

می فهمی من را؟

نه

می رانم

در اتوبان های بی ترافیک

می خوانم

دلتنگی هایم را

می ریزم

چای؟

نه

اشک از سر خوشحالی

می خندم

از شادی؟

نه

از تنهایی

.

من دختر عاشقم

به هیچ

 

با کلمات...مردم.هوا.هفت.جمعه.دروغ و زندگی...دری وری بگوئید

 

دغدغه های مردم

اقسام گوناگونی داره

.

هوای ابری نیز

گاهی باران

گاهی برف

گاهی هم فقط ابر

برای در آوردن حرص خورشید

.

هفت روز برای همه چیز کافیست

هفته هم هفت روز است

.

شنبه

آغاز...

شنبه

دروغ...

شنبه

دلخوشی...

شنبه

بی قراری...

یکشنبه

درد...

دوشنبه

سه شنبه

چهار شنبه

پنجشنبه

جمعه را هیچ وقت دوست نداشتم

.

اگر می شد همه اش را خط زد

آن وقت شش روز را زندگی می کردم

آن وقت شش روز کافی نبود

همه اش را با ولع زندگی می کردم

.

 

 

با طعم نمک دریایی

 

داشتم سعی می کردم تعادلم رو توی قایقم حفظ کنم

مرغ های دریایی  می خوندند

.

ناگهان بولدوزری من رو از خواب پروند

 

زندگی اینه؟

 

هر چی بیشتر به آدما نگاه می کنم

بیشتر می ترسم

.

چی داره به سرمون میاد؟

کاش می شد از هر خیابان دو بار عبور کرد

 

گاهی چنان عاشق لحظه هایی از زندگی می شوم

که می خواهم سالها درش بمانم

و فقط لبخند بزنم

.

و چه نگران کننده

علم به این که این لحظه ها می میرند

 

دیگر برای "تو" نمی نویسم

 

من ادای رعد و برق در می آورم

و تو قارچ می شوی