در حال حاضر هیپولیتو از گذشته ما می نویسد...گذشته ای که هنوز طی نشده

 

وقتی که آخرین داستان هیپولیتو

درباره اولین ماموریت تو به پایان رسید

او را به کشورمان دعوت کردیم

.

در همان سال که جوانه سبز کرده بود

شکوفه داده بود

و هیچ کدام وقت نداشتیم به تکالیف او رسیدگی کنیم

.

هیپولیتو را به جنگل شکر چای بردیم

خاطرت هست؟

متل لیون را؟

با آن تشک های خشک؟

 

نئون های باران خورده...عجیب دلم را می برند

 

گاهی در راه بودن

قشنگ تر از رسیدن به مقصد است

صاف تا قسمتی ابری همراه با نیرنگ صبحگاهی

 

نه برای اینکه تو بودی

برای اینکه یک انسان بود

.

و سنجاق سینه ای که دوستش داشتم

نذر آب روان شد

.

چون

تو

و این اتفاق

یاد آور شد که هنوز وجدان دارم

.

.

 

مالیخولیای عروسکی

 

مثل مادری که کودکش را در هزار تو های یک بازار بزرگ گم کرده باشد

سر در گمم

.

یک مسیر را بار ها و بار ها می روم

در پی نشانه ای

.

.

.

ساعت بار ها و بار ها می نوازد

.

کودکم را مدهوش عروسکی می یابم

غافل از...

.

 

سنجاق سینه نذر آب روان شد

 

بهار زودتر آمده

و گنجشکهای کوچک حیاط

سر مست آواز می خوانند

.

صدای غول زشتی از دور می آید

صدای موتور هایش قلبم را به درد می آورد

چون احساس می کنم یکی از همین غول های زشت تو را از من گرفت

 

آسمان گل آلود اینجا زبان نفهم شده

 

آن شب می خواستم وانمود کنم که از رعد و برق می ترسم

حالا اما

جدی جدی می ترسم

.

آسمان وحشی شده

من هر بار آرام سوالم را تکرار می کنم

و او

هر بار

با بی رحمی بر من تازیانه می زند

نعره می کشد

یا شاید...

 

با این تفاوت که در آن تصاویر...جوان تر بودی

 

تو

بسیار شباهت داری

به آن کوچه باغ ها

چه سالهای گذشته می دیدمشان

وقتی که پائیز طلایی را گوش می دادم

.

 

آنها می نویسند بابا می خوانند دادا ولی در واقع منظورشان مادر بزرگ است

 

راه را به یاد داری؟

لب مرز

کنار رود ارس

.

با لندرور قرمز

و در نهایت

کلیسای ننه مریم

و آن شمع های چسبناک بوگندو

.

خورشید درست در مرکز آسمان بود

و من داشتم گند می زدم

من به هر چیزی که زیاد دوستش می دارم گند می زنم

این خاصیت من است

.

مثل حالا

که دارم فکر می کنم

و موزیک فولک روسی باز خوانی شده ای که دوستش می دارم را

آنقدر گوش می دهم تا...

تا...

.

هیپولیتو به من یاد داده بود که می توانم برای آینده هم خاطره بنویسم

 

Nouveau rêver

 

تو

برای آسمان آفتابی

عینکت را تمیز می کردی

و

من

در مرکز رویای جدیدالتاسیس ام

در پس آسمان گرفته

منتظر دانه ای برف بودم