و حتی بعد از گذشت نزدیک به یک سال

 

هیچ نمی فهمید

و فقط وقیحانه لبخند! می زد

و فکر می کرد تمام اشعار بری او سروده شده

.

آدامسش را به بدترین نحو ممکن می جوید

و تظاهر می کرد که از اشعار لذت می برد

.

ولو

مثل آفتاب ظهر٬روی ایوان

روی پله ها بود

درست روی سومین پله بود

که با او چشم در چشم شدم

برای یک لحظه

.

همان یک لجظه کافی بود تا بفهمم او احمق ترین دختر آن منطقه است

.

مرد اشعارش را بلند بلند می خواند

و

گه گاهی یکی می فروخت

دختر ژنده

همچنان آدامس می جوید و برای مردم لبخند می زد

.

.

.

تمام طول راه قیافه اش از یادم نرفت

بله بله ما هم از آنها داشتیم

 

تاریخ تکرار شد

هم برای من

هم برای تو

اما آنکس که عاملش بود هرگز نفهمید

.

کبوتر ها کوچ کرده اند اما.

و شاهد این تکرار نبودند

تا جزئیات را

برای من مخابره کنند

.

تو طفلکی تر از همیشه

من

عصبی تر از سال گذشته

.

نگرانِ تو

.

او

ساده تر از هر کس دیگر

.

یک سال گذشت

و کاغذ روغنی ها کرم گذاشتند

.

 

مردان تپه همه سیاه پوشند

 

در هیاتی از مردان سیاه پوش ایستاده بودی

همگی با چترهای سیاه

زیر آسمان خاکستری آن غروب

.

چطور باید تورا می شناختم؟

من یک نفر بودم

و تو حدود پنجاه امکان

من رنگارنگ بودم

و تو در بین آن همه سیاهی

آن همه پلیدی

آن همه مردانگی

.

چطور باید تورا می شناختم؟

 

بود

 

آنقدر برایم با ارزش "بود"

که حروف اول نام

و نام خانوادگیش را کاپیتال نوشته بودم

.

اما هرگز ندید

زیرا که چشمانش به دیدن فاحشه های خیابانی عادت کرده بود

.

پولش هر چه قدر بوده می پردازم...

 

یادم نمی آید که هیچ وقت هیزم فروش بوده باشم

حتی

هیچ وقت دلم نخواسته بود که هیزم فروش باشم

.

بازیگر

نویسنده

وکیل

گدا

جز آرزوهایم برای شغل آینده بودند

ولی

هیزم فروش نه

.

نمی دانم

چه حکمتیست

که این روزها

همه

شاکی از هیزمی هستند که از من خریدند!

آن هم تر

.

من که به خاطر ندارم هیزم فروش بوده باشم.

 

مشکل درست از زمانی آغاز می شود که ما فراموش می کنیم آنها هم انسانند,با همان خوی کثیف انسانی

 

ایراد از من بود

که حساب تورا از دیگران جدا کرده بودم

و فراموش کرده بودم تو هم یک انسانی

.

مقامی بالاتر از انسان برایت قائل بودم

مقامی دست نیافتنی

برای دیگرانی که می شناختمشان

.

حالا

می بینم که تو هم یک انسانی

یک انسان کامل

با تمام خصوصیات کثیف انسانی

.

پست از این هم مگر می شود؟

و حالا

مشتی انسان کثیف تر از خودت

کنارت می لولند

چه مشمئز کننده ای

چه مشمئز کننده اید

دسته جمعی

.

آری

شما انسانید

انسانهای کاملی هم هستید

 

 

در عوض تو خشمگین می شوی

 

از او به من می گویی

تا کاسه صبرم لبریز شود

می شود

اما نمی ریزد

رویم را بر می گردانم تا نبینی

می دانم

همین را می خواهی

.

از اینکه از او می گویی خشمگین نیستم

می دانم

می دانی

بهانه ست

.

اما

حال و هوایت واگیر دارد

.

تنها از این می ترسم

تنها از این می ترسم

تنها از این می ترسم

.

.

 

 

زنگ چهارم شاید!

 

باران بارید

زیاد بارید

.

دیگر مرزی برای گرما و سرما نبود

مرزی برای روز و شب نبود

مرزی برای زمستان و بهار نبود

مرزی برای...

چرا این یکی بود ـ هست

.

باران بارید

زیاد بارید

.

در عصر بهاری که سرد بود مثل اواخر زمستان

روشن بود مثل صبح های زود

و تاریک بود مثل غروب های نیمه دوم

.

و من نفهمیدم کجا هستم

نه مکان داشتم

نه زمان

.

غمگین بودم

روی پل عابر

میان تنها مرزی که هنوز هست

بی خیال چه فایده

به کارت برس

معشوق سالهای نوجوانی

 

همیشه در مقایسه با دیگری دوست داشته می شوم نه در مقایسه با خودم

 

همه چیز حاضر بود

میز را چیده بودم

اما

بشقاب ها و لیوان ها را وارونه گذاشته بودم

تا مبادا

مگس رویشان بنشیند

.

بارها

در بطری شربت را باز کردم

و هوا پر از آلبالو شد

به محض اشباع شدن

بستم

.

آنقدر لبهایم را جویدم تا دیگر ماتیکی رویشان باقی نماند

.

ماندم

ماندم

تا موهایم زیر نور آفتاب کز خورد

 

مثل یک بیست سوالی به داخل چمدان فکر کن...عقربه ساعت روی 2 ظهر سه شنبه است

 

تحقیرم کرده بودی

و

من

احمق ترین دختر دنیا بودم

در آن لحظه

.

دیگر آنقدر کوچک شده بودم

که مرا نمی دیدی

.

جای کفشت

هنوز روی بازویم مانده

چند بار از رویم رد شده بودی

جسمم درد نداشت

روحم بود که درد می کشید

.

.

خانه ای ساختم

خواستم ظاهرش چنان فریبنده باشد

تا مثل هانسل و گرتل

مجذوبش شوی

.

قصد بدی نداشتم

قطعا در داخل هم با کیک آلبالویی پذیرائی می شدی

.

اما

یک حادثه کوچک

شاید یک زلزله

خانه ام را خراب کرد

.

من ماندم و یک چمدان

.

و دیگر از آن رو به بعد

نه تنها به فکر آبادی خانه ام نیفتادم

که حتی مسواک زدن هم فراموش کردم

 

 

رویاهای دست دوم شما را با قیمت مناسبی خریداریم

 

روز به روز دارم بی رویا تر می شوم

رویاهایم یکی یکی یا می روند راه دور

یا دیگر احمقانه به نظر می رسند

یا

شاید من دارم بزرگ می شوم

.

امروز

دست به دامن  سیدنی شدم

خواستم تو را به یادم بیاورد

خواستم یاد قمری هایت بیافتم

و یاد آن رقص دسته جمعی دو نفره

.

حالا قمری ها

سوار هواپیما شدند

و به دورترین نقطه رفتند

کسی نیست که نقش بهانه را برایم بازی کند

و تو هم که دیگر مرا به یاد نمی آوری

.

پس

تنهایی

همان رقص دسته جمعی دو نفره را اجرا می کنم

در طول و عرض اتاق

بالا

پائین

جلوی آینه

من یک تار موی سفید دارم

اما هنوز جوانم

.

سیدنی من دوستت دارم

گرچه صدایت برای خیلی ها گوش خراش است

من دوستت دارم

 

اوق

 

دیشب

تا دیر وقت بیدار بودم

منتظر تلنگری شاید

تا دوبار خودم را پیدا کنم

خودی که ماهها پیش گم کرده بودمش

.

اما خبری نشد

خوابیدم

با خواب های آشفته

و صبح

تلنگر به سراغم آمد

با ظاهری دوست داشتنی

.

چقدر دلم هوای تپه را دارد

در روزهای بهار گذشته

این بهار هم خواهم ساخت

حال و هوای آنجا را

برای خودم

برای تو

 

مرگ خاموش یک رویا

 

به خیابان های باران خورده مرکز شهر فکر میکنم

و

باران های هر ساله

که گاه و بی گاه

رد پای تورا از تک تک موزایک های آن خیابان ها پاک کرده

.

و خودم را می بینم

در مرکز شهر

در همان خیابان شلوغ دوست داشتنی

که پا در جا پای تو می گذارم و به سمت ایستگاه تاکسی های تپه می روم

.

حتی اگر باران اسیدی هم ببارد

باز جای پای تورا پیدا می کنم

.

و

در نهایت به تو

در کنار بخاری

می رسم

.

این بار اما

دوست دارم در داستانم لوله بخاری ات نشت کرده باشد

وقتی به تو می رسم!

 

اصلا تو مرا می شناسی؟

 

همیشه دوست داشتم از تو طلب یک گوله برف بکنم

و تو

روز بعد

با لیوانی آب به دیدارم بیایی

.

افسوس

که تو

در جنگل های شمالی

آتش روشن می کنی

و

گاهی

فراموش می کنی خاموششان کنی

.

فاجعه به بار آوردی

در واقع

فاجعه به بار آمده بود

در همان عصر بهاری

 

 

میبینی؟ هنوز هم دیوانه ام

 

سرفه امانم را بریده بود

و به یک شیر کاکائوی داغ فکر می کردم

.

پشت پنجره کوچک آشپزخانه

برف می بارید

تپه چه رنگی بود؟

.

شیر جوش قل قل کرد

و شیر سر رفت

.

حوصله من اما خیلی وقت پیش سر رفته بود

 

فارست از تو زرنگ تر بود و من از هر دوی شما!

 

با آن لباس نخ نما و پوسیده

با آن سر و وضع آشفتهء ساختگی

.

باید خر می بودم اگر نمی فهمیدم که داری ادای فارست* را در می آوری

موزیک آن روز را هیچ به خاطر ندارم

اما

سیدنی خیلی موقع ها تورا به یادم میاورد

نمی دانم چرا!

خودمان را می بینم در حال رقص

.

اما باید اعتراف کنم که موفق نبودی

فارست خیلی از تو زرنگ تر بوده

شک ندارم

.

*نامی جایگزین است

 

 

آلیزارین تمام شد

 

بیلی آن سر اتاق می خواند

من

آن سر دیگر مشغول بودم

.

خانواده تلوزیون تماشا می کرد

نارنجی می ساختم

آن سر دیگر اتاق

.

که یک هو به تنهایی تو فکر کردم

و  شمع هایی که شاید اتاقت را روشن کرده بود

.

چند وقتیست که مسیرم را تغییر داده ام

و دیگر از بالای تپه نمی گذرم

.

در هفته آینده سری به آنجا خواهم زد

در ساعتی که آسمان غبار گرفته و همه گرسنه هستند

 

 

مرثیه ای برای پلوور موش خورده تو

 

دوره گرد

در لباس مجرمین

آناناس می فروخت

و آن سو تر الاغ ها را حراج زده بود

.

کشتی را می راندم به سمت تپه

از داخل آینه

سیدنی را در یک ۲۰۶ قرمز دیدم

با همان موهای فیک

.

حوالی تپه مه بود

غلیظ تر از هات چاکلت

و

تو

سیخ کباب به دست

در آن مه پرواز می کردی

می شکافتی و می رفتی

آسمان مرغ های دریاییه حوالی تپه را سوراخ سوراخ کرده بودی

که

ناگهان گریه مرغ های دریایی پائین ریخت*

.

بادبان کشتی را بستم

.

سرم گیج می رفت

و تو از آن بالا برای معشوقه کوچک و زشتت دست تکان می دادی

مثل هیولاهای تونل وحشت می خندیدی

.

که من غرق شدم

.

.

*مردم به گریه مرغ های دریاییه حوالی تپه می گویند باران

 

 

 

برای ایفای نقش در رامایانا به هیچ وجه مناسب نیستیم

 

ما را

دو خورشید مجزا گرم می کرد

.

چنان که

سایه من همیشه مثل ساعت دوازده

فقط مساحت خودم را می پوشاند

اما

سایه تو

تا افق دور دست ادامه داشت

 

فانتوم پیر

 

دستهایم هیچ وقت چاق نمی شوند

که آن دستکش های بورژوایی اندازه ام شوند

.

درِ جعبه را هر وقت باز کنی

توپ درست در مرکز ایستاده

.

.

هر دومان

از یک نفر می ترسیم

من می ترسم چونکه...

راستی تو می ترسی چرا؟

 

Ce n'est pas beau la vie

 

غبار گرفته

موهایت

.

نه! سپید نشده

نمی خواهم باور کنم

.

.

دستی بهشان بکش

دوباره سیاه می شوند

مثل همان سالها

.

 

 

ادامه نوشته

تو یک پیش خدمت احتیاج داری

 

هر بار که پرواز می کنم

هوا ابری می شود

.

بالهایم خیس می شود از اشک هایم

اشک هایت؟

.

شوخی نکن

تو هرگز نمی دانی گریه کردن یعنی چه!

.

.

تابستان ها راحت تر به تو سر می زدم

اما حالا

سرد شده

و تو پنجره را می بندی

 

و هنوز اندر خم یک کوچه هستم...آن هم یک کوچه ورود ممنوع

 

هرچه سعی می کنم به تو نزدیک تر شوم

پیکسل هایت درشت تر می شوند

.

چه رابطه بی کیفیتی

.

 

 

در شیراز جنوبی

 

آسمان صورتیِ آن روز

آغشته از گوسفند های پلی استری

.

رویای من پر از آسمان تپه

آخ

که تو چقدر بی تفاوتی

.

.

چه خوب که حداقل امداد خودرو به دادم رسید!

 

مستخدم!

 

در رویای سفید

به عدد۱۲۰ رسیدم که

دختر بچه دبستانی با مقنعه سفید

عاشق راننده سرویس جوانش شده بود

.

ما چهار نفر بودیم

پیراهن من یک وجب از خواهرم کوتاه تر بود

و موهای تو یک وجب از برادرت بلندتر

.

شب

از راندن در بزرگ را نیمه کاره و تاریک غرب، لذت برم

 

دسته کلیدم روی میز آشپزخانه جا ماند

 

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

تو داشتی آماده می شدی

این پیراهن... آن پیراهن

با این شلوار...نه آن شلوار

کت های چهار خانه

.

برای رفتن به جایی که بارها رفته بودی

اما من بار اولم بود

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

پیراهن سورمه ای گلدوزی شده ام را پوشیدم

قلموی دسته قرمزی که برای دوست قدیمی ات کنار گذاشته بودم،ربان بستم

پشت پنجره رفتم

همان پنجره بدون پرده

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

سبد گلابی ها را جا به جا کردم

از دستمال های قدیمی مامان زیر گلابی ها گذاشتم

همان دستمال گل دار های آبی

که مامان با سلیقه ۳۰ سال بود که نگه شان داشته بود

.

با قیچی کوچک من با سیبیل هایت ور می رفتی

نمی دانم این همه دستپاچگی برای چه بود؟

.

پیر زن همسایه را دیدم

از پشت پنجره بی پرده

با همان سبد خرید قدیمی

.

گرمای آفتاب روی پوستم را دوست داشتم

.

وقتی که در را باز کردم

با سبد گلابی و قلموی دسته قرمز خارج شدم

تو هنوز جلوی آینه سیبیل هایت را تاب می دادی

آرام راه پله را مثل بار اول پایین رفتم

.

گرمای آفتاب را روی پوستم دوست داشتم

 

 

 

 

دیگر برای "تو" نمی نویسم

 

من ادای رعد و برق در می آورم

و تو قارچ می شوی

عرعر یا کاج...چه فرقی می کند؟

 

تو با ترانه هایت

یک دنیا فاصله  داری

ترانه هایت مثل آدمهای خوب هستند

و تو منفی ترین نقش روزگار

.

ترانه هایت را که زمزمه می کنم

نمی توانم باور کنم که عاشق نبودی

اما انکارش می کنی

که شاید جذاب تر به نظر برسی

.

اطمینان دارم که در آن پائیز سرد ۱۶ سالگیِ من

تو هم سرما خوردی

تو هم عطسه کردی

تو هم پای بخاری نشستی

و از پنجره به بیرون نگاه کردی

به کلاغ ها

به آسمان خاکستری-صورتیِ عصر پائیز

.

اما همه را انکار می کنی

همه را انکار می کنی

.

اما من تورا همان سالها روی نیمکت پارک دیدم

زیر آن عرعر که همه برگهایش ریخته بود

.

منتظر بودی

.

و همه چیز تقصیر اوست که نیامد

و تو

ظالم تر از همه شدی

 

 

 

آسمان بالای تپه

 

چه سعادتی

کیلومتر ها فاصله

پرواز را به خاطر سپردم

بدون آنکه پرنده مردنی باشد

اواخر بهار بود اما من مثل اواسط تابستان گرمم بود و مثل نیمه زمستان می لرزیدم

 

 چهره ات همیشه مثل اولین بار در ذهنم ظاهر می شود

نه مثل آخرین بار

که موهایت را از ترس ضد شورشی ها زده بودی

.

وقتی که دیدم

موهای سفید شقیقه هایت را

در تاریک روشن اتاق کوچک

.

و ترس برم داشت

که نکند ما داریم پیر می شویم

.

و تو هرگز دوست داشتن را نفهمی

.

می توانستم همه جا بگویم تو آن موها را در تنها آسیاب تپه سفید کردی

با آن که تنها سه سال آنجا بودی

.

می دانی؟

تا آخر عمر تپه برایم مقدس می ماند

و جای خانه ات

زیارتگاهی می سازم

که قمری هایت خانه به دوش نشوند

به شرط آنکه قول بدهی دیگر موهایت را کوتاه نکنی

.

و آوازهایت را از تنها پنجره خانه

برای همه می خوانم

تا همه بدانند که تو هم آرام بودی

اما نعره می کشیدی

.

اما!

به کسی چه مربوط؟

فقط من می دانم که دائم خودم را  گول می زنم