.
چند ساعت مانده به شروع پاییز...
به عادت همیشه موهایش را داد پشت گوش هایش...
خیره به نقطه ای نا معلوم...
شانه داد بالا و در دلش گفت: مگر چه می خواستم؟
شانه هایش بالا ماند...
.
نفس اش را بیرون داد و گفت:
دیگر هیچ نمی خواهم.
چند ساعت مانده به شروع پاییز...
به عادت همیشه موهایش را داد پشت گوش هایش...
خیره به نقطه ای نا معلوم...
شانه داد بالا و در دلش گفت: مگر چه می خواستم؟
شانه هایش بالا ماند...
.
نفس اش را بیرون داد و گفت:
دیگر هیچ نمی خواهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 20:28 توسط سپنتا قاسمخانی
|