.
چند ساعت مانده به شروع پاییز...
به عادت همیشه موهایش را داد پشت گوش هایش...
خیره به نقطه ای نا معلوم...
شانه داد بالا و در دلش گفت: مگر چه می خواستم؟
شانه هایش بالا ماند...
.
نفس اش را بیرون داد و گفت:
دیگر هیچ نمی خواهم.

کلنگی-غیر قابل سکونت-فروشی

اینجا هنوز کمی پستو است...
که می توان عشق را درش نهان کرد...
.
باید تمام سانتیمانتال های ذهنی را همینجا...ته یکی از طبقه های کمد دیواری...یا در کشوی شلوغی در دراور...یا توی جیب لباسی قدیمی...
بریزم و بیرون بروم...
باید بس کنم...
باید فراموش کنم...
باید تمام کنم...
این داستان دوست داشتن ِ دوست نداشتنی ِ تو را.
.
باید مثل همه ی مردم این شهر باشم...خشک
با چشمانی بی فروغ...
باید همه ی رویا ها را همینجا چال کنم...
باید یک شب که همسایه ها خوابند...آرام، کلید را در قفل بچرخانم و گوشه ی خانه بشینم و تا موقعی که اشک هایم خشک شود، بگریم...
باید تمام شود-شوم.
.
و صبح
آبی به صورتم بزنم و به نزدیک ترین مشاور املاک بروم و بگویم:
خانه ای کلنگی دارم...فروشی.
.