من,تو,سیندی شرمن...در یک عصر بهاری

 

از خودت متنفر شده بودی

که

به من پناه آوردی

.

من را

از خودم متنفر کردی

و

گریختی

 

اون مامانه بچه شو دعوا می کرد...اما ما هیچ وقت دعوا "نگرفتیم"

 

- داری می ری؟

- نه! دارم نمی رم.

.

.

ولی رفت

 

...این آخرین پست از مجموعه "ما که دیگه بچه نیستیم" است

 

عنوان:

داستان زرافه یقه اسکی پوش به روایت کاسپچوال آریستی که دوست دختر اسکلی در فلان جا داشت

 

شاید یه خیال پرداز بتونه ،  از ترس هاش رویا بسازه و از رویاهاش روزشو بسازه . ترس از خواستن و نگفتن و تن در دادن . یه خیال پردازه که روحشو به تلویزیونش مجانی می فروشه و گاهی هیچی از خودش یادش نمیاد.تو یه صبح سرد می تونه از خودش به پرسه ، خوب که چی؟! یا اینکه بزرگترین آروزش اینه که از اینجا بره ، اگه از اون پسربچه ِکه خیلی دلش می خواد مثه اون باشه بپرسی ، میگه "ما که دیگه بچه نیستیم" .ولی اینو خوب می دونه که یه روز اگه بخواد بره دلش برای تک تک ستاره های روی دیوار ِ اتاق لعنتی ش تنگ می شه ، حتی اگه روزمرگی نذاره کسی حس کنه که گذاشته رفته

 

تاریخ و امضا

آقای رویا پرداز

.

.

.

آقای خيال پرداز از ترس هاش رویا می سازه و با روياهاش زندگی می کنه
خانم پارانویید از نگرانی هاش ترس می سازه و با ترس هاش زندگی می کنه
.
تو یه صبح پائیزی که خانم پارانویيد از خواب بیدار می شه و هیچ نگرانی ای نداره
کامپیوترشو روشن می کنه و نگرانی هاش جور می شه
.
جمله هایی از آقای خیال پرداز توی جعبه نامه های خانم پارانویید جا خوش کرده
همرا با تعدادی عکس
.
عکس ها دلتنگش می کنه
و جمله ها نگران!0
.
خانم پارانویید به این فکر می کنه که آقای خیال پرداز
چه چیزی می خواد و نمی گه و به چه چیز تن در میده؟؟!0
این جمله مثل معادله بی معلوم دور سرش می چرخه حتي نه چند مجهول...بلکه بی معلوم!0
.
بعد می ره جلوتر
می رسه به جایی که آقای خیال پرداز می گه خوب که چي؟
این جمله مثل معادله چند مجهولیِ
.
و وقتی به روزی فکر می کنه که آقای خیال پرداز تک تک ستاره های اتاقشو سنجاق کرده به لحافش و لحاف رو گذاشته تو چمدون و از اینجا رفته
 میبینه که جای خالیشو حس می کنه
شاید برای اینکه هنوز دچار روزمرگی نشده!0
.
و خانم پارانویید دلش می خواد بر عکس اون پسر بچه بگه " ما هنوز خیلی بچه ایم"چون عالم بچه ها چیز هایی داره که مال بزرگا نداره
و چیزهایی نداره که مال بزرگا داره و اون هرگز دلش نمی خواد اونارو داشته باشه!0
.
.
.
در نهایت خانم پارانویيد با این جمله به خودش حق می ده و به زندگی ادامه می ده:""اینکه تو پارانویا داری دلیل نمی‌شود که کسی آن بیرون نخواهد تو را بکشد""0
 
امضا خانم پارانویید
.
.
.
و خانم پارانویید کشته شد
 

با کلمات...مردم.هوا.هفت.جمعه.دروغ و زندگی...دری وری بگوئید

 

دغدغه های مردم

اقسام گوناگونی داره

.

هوای ابری نیز

گاهی باران

گاهی برف

گاهی هم فقط ابر

برای در آوردن حرص خورشید

.

هفت روز برای همه چیز کافیست

هفته هم هفت روز است

.

شنبه

آغاز...

شنبه

دروغ...

شنبه

دلخوشی...

شنبه

بی قراری...

یکشنبه

درد...

دوشنبه

سه شنبه

چهار شنبه

پنجشنبه

جمعه را هیچ وقت دوست نداشتم

.

اگر می شد همه اش را خط زد

آن وقت شش روز را زندگی می کردم

آن وقت شش روز کافی نبود

همه اش را با ولع زندگی می کردم

.

 

 

زندگی اینه؟

 

هر چی بیشتر به آدما نگاه می کنم

بیشتر می ترسم

.

چی داره به سرمون میاد؟

اگر در سطل آشغال نباشد

 

آفتاب بعد از ظهر پائیز

در خطوط موازی

.

قلب من کنار میوه های کاج

چه تنهاست

 

120%

 

قدم زدن کار عجیبیه

و ما این کار رو فقط برای چند دقیقه کوتاه انجام دادیم

ماشین رو پارک کردیم

و تا گالری تعطیل قدم زدیم

.

مثل مردی که در اپیزود هفتم فیلم پاریس دوستت دارم

بعد از گذشت سالیان هر بار زنی را در بارانی قرمز می دید قلبش می لرزید

.

کفشهای قرمز با من چنین می کنند!

 

درسته که هیچ کس تنها نیست...ولی

 

"مشترک گرامی از اینکه صورت حساب خود را به صورت غیر حضوری پرداخت نمودید متشکریم

همراه اول"

.

حتی همرا اول هم تحمل حضور آدما رو نداره!

حتی چهارچوب در هم باهات حرف می زنه...اما تو زبونشو نمی فهمی

 

ما نمی فهمیم

دلیل نمی شه که به ما نگفته باشن

.

سوم دبستان بود

که داستان روباه و زاغ رو خوندیم

.

اما امروز

از زاغ هم زود باور تریم!

.

.

پ.ن:دلت که پر باشه...{...}که نباشه...۳تا پست تو یه روز آپ می کنی

 

گاهی نشنیده می گیریم...گاهی نادید می گیریم...و در نهایت گاهی به حساب نمی آییم!

 

دیروز یه چیزی فهمیدم

اونم این که

آدمهایی که در جواب سوالها

حرفای بی ربط می زنن

درد زیاد دارن!

.

وقتی ازم پرسید ... چطوره؟

گفتم امروز چقدر طراحیت خوب شده!

 

مایع دستشوئی کرمی اوه

 

می دونی؟

به نظرم این انصاف نیست

که من حتی موقع دست شستن هم یاد تو بیافتم

.

پ.ن:این پست یک آگهی بازگانی نیست

بدون عنوان یعنی کلی حرف

 

ترافیک منو خسته و غمگین می کنه

غم باعث عصبانیت می شه

و عصبانیت به تنفر تبدیل می شه

.

به همین سادگی من نابود می شم

.

 

تا رسیدن اون روز خودمو با بافتن یه شالگردن مشغول می کنم

 

می دونم زیاد طول نمی کشه

.

وقتی آسمون صورتی بشه

و اولین دونه های برف ببارن

بازم متوجه می شم که زندگی هنوز قشنگه

.

وقتی که از پشت بخار فنجون

به این منظره نگاه کنم

و وقتی آقا محسن با اون لحن همیشگیش

موقع بیرون اومدن از کافه ازم بپرسه چطور بود؟

و من جواب بدم برف قشنگیه

بازم متوجه می شم که زندگی هنوز قشنگه

 

.

منتظر اون روز می مونم

.

 

 

 

داستان کوتاه 1

 

 

 

یک شب مرد  قایق کاغذی ای که عصر با روزنامه های صبح  ساخته بودند را به آب انداخت

زن از این کار هیجان زده شد

اما مرد وقتی سوار شد زن را از این کار منع کرد

گفت که کار خطر ناکی است

و اول او باید تجربه کند

به او گفت که منتظر بماند

باز می گردد

منطق زن می دانست که او هرگز باز نمی گردد

با این حال چتر گل دارش را در ماسه های ساحل فرو کرد و مشغول خواندن کتاب شد

چشمهایش روی کلمه ها راه می رفت و هیچ نمی فهمید

باران گرفت

روی کلمات

جوهرشان پخش شد

.

ناگهان از داخل کیف دستی کوچکش آینه ای در آورد

نگاهی به موهای شقیقه هایش انداخت

.

مگر کاغذ روزنامه

آن هم روزنامه ای که همه اش با دروغ پر شده

چقدر تحمل دارد؟

 

 

ما حتی با مخلوط همه رنگها یک خرس قهوه ای چاق کشیدیم

 

در مهد کودک زمزم بود که خانم سالور به ما آموخت

زرد و قرمز می دهد نارنجی

و یک هویج کشیدیم

.

این را بعد ها هم به ما آموختند

 به کررات

.

کاش کسی به ما یاد می داد

چه چیز و چه چیز می دهد دوستی!

 

چه جالب که پنجشنبه ها تعطیل بودی!

 

همه چیز از لحظه آغاز

تمام شده بود

اما

زمان ما با هم فرق داشت

.

من

کند تر از ماجرا حرکت می کردم

.

من هم آدمم!

 

همه چیز اشباع شده

حتی فنجان چای

.

از خاطرات

.

با من بیگانه اند

دیوارها

.

سازه ها

.

همه سنگین اند

بیشتر از نگاه

.

 

تهران روزهای عجیبی را می گذراند! و من عجیب ترینش را!

 

ـ خوبی؟

- خیلی خوبم

.

.

.

و آن دیگری اصلاً خوب نیست

.

آیا من مقصرم؟

 

در ایستگاه تاکسی به این نتیجه رسیدم که:

 

 

با ده قطعه قرمز

و

یک قطعه سفید

.

من خوشبخت ترین دختر روی زمینم

.

 

"مینیمالیسم در فلسفه معتقد است که معدود نیازهای انسانی برای زندگی کافی است و افرادی که پیرو اینگونه تفکری هستند در سادگی زندگی می کنند و ساده تر از دیگران می توانند خود را خوشبخت احساس کنند."


 

ما که دیگه بچه نیستیم!

 

می دانی؟

آسمان امروز جور دیگری بود

شاید برای اینکه عینک نزده بودم

اما

 با دیروز فرق داشت

 

عصر شنبه

نام تو وسوسه انگیز ترین چراغ روشن است

.

وقتی داشتم چای دم می کردم

شانه ات را به جای محکمی تکیه داده بودی

.

من حسادت می کردم