سه سالی می شود که هیچ کداممان پشم های معلق محوطه نمایشگاه بین المللی را در بهار... ندیده ایم

 

محوطه را دوست می داشتیم

تا قبل از اینکه به صحرای عرفات برویم

.

حال و هوای دیگری داشت

که دیگر ندارد

حتی اگر براتیگان

باعث تلپاتی مان شود

.

پشم های معلق

که آن زمان آزار دهنده بود

.

فکرش را می کردی دلتنگشان شویم؟

 

چند درجه تغییر زاویه همه چیز را درست می کند

 

عصر ها

پیراهن ها

بادها

بو ها

روزها

نورها

.

این روزها

که روزهای پیراهن های سفید چین چین و گشادند

این روزها

که روزهای لاک های قرمز و مچبند های رنگارنگند

این روزها

که روزهای پیچیدن باد پشت پرده های چهار خانه اند

این روزها

که روزهای پا برهنه رقصیدن روی چمن تازه اصلاح شده اند

این روزها

که روزهای شانه کردن موهای بلند روبروی آینه های شفاف اند

.

نه دل و دماغ دارم

نه موی بلند

آینه هم که سالهاست کدر شده

 

همیشه در مقایسه با دیگری دوست داشته می شوم نه در مقایسه با خودم

 

همه چیز حاضر بود

میز را چیده بودم

اما

بشقاب ها و لیوان ها را وارونه گذاشته بودم

تا مبادا

مگس رویشان بنشیند

.

بارها

در بطری شربت را باز کردم

و هوا پر از آلبالو شد

به محض اشباع شدن

بستم

.

آنقدر لبهایم را جویدم تا دیگر ماتیکی رویشان باقی نماند

.

ماندم

ماندم

تا موهایم زیر نور آفتاب کز خورد

 

 

کاملا مطمئن بودم که عاشق چمدان شده ام

گوشه سمساری

تودوزی گلدار داشت

کمی زهوار در رفته بود

اما

روی هم رفته بوی خوبی می داد

.

لحظه آخر

فکری مرا از خرید آن  وا داشت

.

از کجا معلوم صاحب قبلی آن

شورت هایش را

که در سفرهایش با خود به همه جا می برده

خوب آبکشی کرده باشد؟

 

تولید انبوه معشوق چینی

 

معشوق هایم

مثل انرژی هستند

نه کم می شوند

نه زیاد

بلکه

از یکی

به دیگری

تبدیل می  شوند

 

ترکیبی از یک بزرگداشت دیگر با چاشنی اتوبیوگرافی

 

این وبلاگ در مرحله گذار است

.

همانطور که من!

.

گاهی دوست دارم در هنگام معرفی

به طرف به جای اینکه مثلا بگویم  سپنتا هستم

بگویم

می توانی مرا یک روز بارانی صدا کنی

براتیگان را فرا بخوانم

تا نام جدیدی رویم بگذارد

.

این وبلاگ

در مرحله گذار است

.

می خواهد پوست بیاندازد

یا

شاید پروانه شود

.

شاید هم فقط لاف می زند و هیچ پخی نشود

و در بدترین حالت

شاید بمیرد

.

*Richard Brautigan

 

 

بزرگداشت1

 

اولین بار که شناختمش

۳سال پیش بود

.

او

آن زمان

۳ از من بزرگتر بود

.

حالا اما

همسنیم

سال بعد

او یک سال از من کوچکتر خواهد شد

.

از همین می ترسم

.

*Amelie Poulain

من...صدایش را شنیدم...که ای کاش نشنیده بودم

 
دختر دیگر دلیلی برای پنهان کاری نمی دید
سالها به هیس ها گوش داده بود
سالها در گلو فریاد کشیده بود
سالها روي بالشش گریسته بود
.
امروز اما
دلیل آن حجم عظیم نفرت را پیدا کرده
نفرتی که همزاد اوست
هم سن اوست
درست در لحظه ای که نطفه اش بسته شد
نفرت نيز در کنارش لمیده بود
.
نفرت از نخستین مرد زندگيش
نفرت از نگاه های او
نفرت از بودن او
.
وقتي با ریا
در همه جا
صحبت از موهای مشکي دختر می کرد
که سرش را بالا گرفته و نگاهش کرده
و او دلش رفته
.
دختر اما
مي دانست که دروغ است
مي دانست
.
.
دختر برای اولین زن زندگيش
نگران است
اگر جاي او بود؟
از نوزادش نفرت داشت؟
اگر جاي او بود نفرت داشت
نوزادی که زاده خشونت است
نوزادی از یک درنده
.
اما زن
هميشه
با اشتیاق فراوان
به صورت نوزادش نگاه کرده بود
 
.
دختر اما
از لحظه ورود
طعم تلخ خشونت را چشیده بود
به جای مزه شیرین شیر
.
حالا
درک کرده
که خون
از ناخود آگاهش آمده
 
از تلخ ترین ناخود آگاه
که بز ها
جايش را پر کردند
.
در دل می گفت: کاش آن سالها
سيل
همه بز ها را برده بود
و او
اینجا نبود
.
که صدایش را شنیدم
 

مثل یک بیست سوالی به داخل چمدان فکر کن...عقربه ساعت روی 2 ظهر سه شنبه است

 

تحقیرم کرده بودی

و

من

احمق ترین دختر دنیا بودم

در آن لحظه

.

دیگر آنقدر کوچک شده بودم

که مرا نمی دیدی

.

جای کفشت

هنوز روی بازویم مانده

چند بار از رویم رد شده بودی

جسمم درد نداشت

روحم بود که درد می کشید

.

.

خانه ای ساختم

خواستم ظاهرش چنان فریبنده باشد

تا مثل هانسل و گرتل

مجذوبش شوی

.

قصد بدی نداشتم

قطعا در داخل هم با کیک آلبالویی پذیرائی می شدی

.

اما

یک حادثه کوچک

شاید یک زلزله

خانه ام را خراب کرد

.

من ماندم و یک چمدان

.

و دیگر از آن رو به بعد

نه تنها به فکر آبادی خانه ام نیفتادم

که حتی مسواک زدن هم فراموش کردم

 

 

برای بعد از ظهری که نه طعم چتر داشت نه عینک آفتابی

 

برای بعضی چیزها

هیچ مثالی وجود ندارد

.

مثال

چیزیست که گوینده و شنونده

هر دو

آن را تجربه کرده باشند

.

چطور می توانم برای احساسی مثال بزنم

که فقط خودم تجربه اش کردم؟

 

رویاهای دست دوم شما را با قیمت مناسبی خریداریم

 

روز به روز دارم بی رویا تر می شوم

رویاهایم یکی یکی یا می روند راه دور

یا دیگر احمقانه به نظر می رسند

یا

شاید من دارم بزرگ می شوم

.

امروز

دست به دامن  سیدنی شدم

خواستم تو را به یادم بیاورد

خواستم یاد قمری هایت بیافتم

و یاد آن رقص دسته جمعی دو نفره

.

حالا قمری ها

سوار هواپیما شدند

و به دورترین نقطه رفتند

کسی نیست که نقش بهانه را برایم بازی کند

و تو هم که دیگر مرا به یاد نمی آوری

.

پس

تنهایی

همان رقص دسته جمعی دو نفره را اجرا می کنم

در طول و عرض اتاق

بالا

پائین

جلوی آینه

من یک تار موی سفید دارم

اما هنوز جوانم

.

سیدنی من دوستت دارم

گرچه صدایت برای خیلی ها گوش خراش است

من دوستت دارم

 

اوق

 

دیشب

تا دیر وقت بیدار بودم

منتظر تلنگری شاید

تا دوبار خودم را پیدا کنم

خودی که ماهها پیش گم کرده بودمش

.

اما خبری نشد

خوابیدم

با خواب های آشفته

و صبح

تلنگر به سراغم آمد

با ظاهری دوست داشتنی

.

چقدر دلم هوای تپه را دارد

در روزهای بهار گذشته

این بهار هم خواهم ساخت

حال و هوای آنجا را

برای خودم

برای تو