دختر دیگر دلیلی برای پنهان کاری نمی دید
سالها به هیس ها گوش داده بود
سالها در گلو فریاد کشیده بود
سالها روي بالشش گریسته بود
.
امروز اما
دلیل آن حجم عظیم نفرت را پیدا کرده
نفرتی که همزاد اوست
هم سن اوست
درست در لحظه ای که نطفه اش بسته شد
نفرت نيز در کنارش لمیده بود
.
نفرت از نخستین مرد زندگيش
نفرت از نگاه های او
نفرت از بودن او
.
وقتي با ریا
در همه جا
صحبت از موهای مشکي دختر می کرد
که سرش را بالا گرفته و نگاهش کرده
و او دلش رفته
.
دختر اما
مي دانست که دروغ است
مي دانست
.
.
دختر برای اولین زن زندگيش
نگران است
اگر جاي او بود؟
از نوزادش نفرت داشت؟
اگر جاي او بود نفرت داشت
نوزادی که زاده خشونت است
نوزادی از یک درنده
.
اما زن
هميشه
با اشتیاق فراوان
به صورت نوزادش نگاه کرده بود
.
دختر اما
از لحظه ورود
طعم تلخ خشونت را چشیده بود
به جای مزه شیرین شیر
.
حالا
درک کرده
که خون
از ناخود آگاهش آمده
از تلخ ترین ناخود آگاه
که بز ها
جايش را پر کردند
.
در دل می گفت: کاش آن سالها
سيل
همه بز ها را برده بود
و او
اینجا نبود
.
که صدایش را شنیدم