مثلاً کلید را بگذارم زیر پادری
چند ساعت مانده به شروع پاییز...
به عادت همیشه موهایش را داد پشت گوش هایش...
خیره به نقطه ای نا معلوم...
شانه داد بالا و در دلش گفت: مگر چه می خواستم؟
شانه هایش بالا ماند...
.
نفس اش را بیرون داد و گفت:
دیگر هیچ نمی خواهم.
کلنگی-غیر قابل سکونت-فروشی
که می توان عشق را درش نهان کرد...
.
باید تمام سانتیمانتال های ذهنی را همینجا...ته یکی از طبقه های کمد دیواری...یا در کشوی شلوغی در دراور...یا توی جیب لباسی قدیمی...
بریزم و بیرون بروم...
باید بس کنم...
باید فراموش کنم...
باید تمام کنم...
این داستان دوست داشتن ِ دوست نداشتنی ِ تو را.
.
باید مثل همه ی مردم این شهر باشم...خشک
با چشمانی بی فروغ...
باید همه ی رویا ها را همینجا چال کنم...
باید یک شب که همسایه ها خوابند...آرام، کلید را در قفل بچرخانم و گوشه ی خانه بشینم و تا موقعی که اشک هایم خشک شود، بگریم...
باید تمام شود-شوم.
.
و صبح
آبی به صورتم بزنم و به نزدیک ترین مشاور املاک بروم و بگویم:
خانه ای کلنگی دارم...فروشی.
.
آناتومی قلب
که همیشه از دور فقط نظاره گر بود
چه اتفاقی افتاده بود که حالا می خواست یک شبه همه چیز راست و ریس شود؟
مگر در طول پنج سال گذشته هم مثل همان شب عاشق نبود؟
چه ایرادی داشت که این عشق همچنان مثل یک راز ته دلش بماند و هر بار که می بیندش لبخندی بزند، به خودش...به دلش...و به رازی که با خودش در میان گذاشته...؟
.
حالا که بر ملا کردی به کجا رسیدی؟
جز اینکه ویران کردی همه چیز را...در خودت، در او...
.
و کُشتی قلبی که سنگین ترین وظیفه اش دوست داشتن بود...عشق ورزیدن بود.
قلبی که از حالا به بعد می توان از رویش آناتومی قلب را توضیح داد...کاملاً علمی.
بدون هیچ احساسی دخیل در کارکرد آن.
ناگهان همه خاطرات هجوم آوردند
یکی پس ِ دیگری
هر یک از سویی
یکی خندان-سرخوش
دیگری با شانه های افتاده-نگاه دوخته به نوک کفش ها
اندکی مکث کرد
در حرکت پاهایش میشد خواند که می گوید: شاید هرگز نباید می آمدم
اما!
خانه داشت فرو می ریخت
خانه تنها بود
خانه...
راستی خانه یعنی چه؟
خانه دیوار است؟
دیوار به تنهایی خانه است؟
.
به خاطرات لبخند زد
وانمود کرد که دارد گره روسری اش را درست می کند
سرش را پایین انداخت تا خیسی چشمانش را نبینند
.
جلوی در
اندکی مکث
گلویش را لمس کرد
.
دست کرد داخل کیفش و بدون آنکه نگاهی به داخلش بیاندازد خرت و پرت هایش را جا به جا کرد
صدای جیرینگ جیرینگ دسته کلید...
در آورد
در اصلی را که باز کرد
از تو
به پشت در تکیه داد و یک دل سیر اشک ریخت
دیگر کسی نبود...
خاطرات پشت در مانده بودند
.
پله ها را با مکث های معنی داری...موزون با نوایی که در سرش پیچیده بود بالا رفت
روی پاگرد روی یک پا چرخید...دستهایش را بالای سرش گره زد و بعد وانمود کرد کسی را در آغوش گرفته
.
با پشت دست چشم هایش را پاک کرد و وارد خانه شد!
وارد خانه شد!
وارد خانه شد!
م
خداحافظی که کردم
با یه لبخند پت و پهن زدم بیرون
.
پیچ محوطه رو که رد کردم
وقتی مطمئن شدم دیگه تو دید نیستم
شروع کردم به(راستی این طرز راه رفتن اسمش چیه؟ قدم هایی که با پرش های موزون همراهه اینایی که تو فیلمای قدیمی ایرانی بچه هه تو کوچه های اطراف بازار می دوئه؟) خلاصه اونطوری راه رفتن
کاری نداشتم مردم چی میگن - گور بابای مردم
.
خیابون یه شکل دیگه بود
نور خورشید شفاف تر...دنیا یه شکل دیگه بود
.
دوربین موبایل رو روشن کردم
می خواستم دنیای اون روز رو ثبت کنم
تا ابد
.
.
.
.
حالا که فیلم رو می بینم...یه خیابون معمولی رو نشون میده
با کارمند های خسته و بی اعصابی که ساعت 6 عصر بدون هیچ انگیزه ای دارن به خونه برمیگردن
.
برای "تو"
اما
باید باشه
پس
این برای "تو"
موشک؟ باشک؟
وقتی رازها به اشتراک گذاشته شود
بازی
آغاز می شود
قایم موشک
غریبه؟
فهمیدن اینکه چیزی را که داری به آن غریبه می گویی
راز است یا نه
سخت است
اما بسته به آن است که آن به نسبت غریبه
امانت داری کند یا نه
آن وقت تو دیگر راز نداری
تنهای تنها
حالا
یک نفر دیگر هم آن را می داند
.
اگر آن یک نفر بشود دو نفر
حرف تو راز نبوده
که او محرم رازت باشد
یک حرف معمولی بوده
.
می فهمی؟
همه چیز به آن دیگری مربوط است
همه چیز ریشه در گذشته دارد
خانه
در طبقه دوم قرار داشت
با
دو پنجره
.
در طبقه اول
یک مغازه خرت و پرت فروشی بود
از همان ها که زن می توانست ساعتها در آن پرسه زد بدون حس کردن گذر زمان
.
در طبقه دوم
با دو پنجره
دو نفر زندگی می کردند
و
مرد
عاشق رنگ زرد بود
زن
از کودکی تکه های لباسهای زردش را ماه به ماه می شمرد
.