پولش هر چه قدر بوده می پردازم...

 

یادم نمی آید که هیچ وقت هیزم فروش بوده باشم

حتی

هیچ وقت دلم نخواسته بود که هیزم فروش باشم

.

بازیگر

نویسنده

وکیل

گدا

جز آرزوهایم برای شغل آینده بودند

ولی

هیزم فروش نه

.

نمی دانم

چه حکمتیست

که این روزها

همه

شاکی از هیزمی هستند که از من خریدند!

آن هم تر

.

من که به خاطر ندارم هیزم فروش بوده باشم.

 

ما با خودمان لج کردیم؟

 

آن تکه ژامبون صورتی را یادت هست؟

ته آن کوچه عجیب

پشت میز های کافهء دوست داشتنی

.

کاغذ جلوی تو بود

و سعی می کردی خطوط چهره ام را رویش ثبت کنی

.

آن روز خندان بودم

لباس تو هماهنگی عجیبی با آن تکه ژامبون داشت

.

کاغذ را مچاله کردی

و حالا

امشب

به من می گویی شکسته شدی!

.

تقصیر توست

که آن روز

آن روز که می خندیدم

چهره ام را ثبت نکردی

 

 

کافه کنج

 

آن روز

که آن کوچه عجیب را می رفتیم

تا به آن کافه عجیب تر برسیم

بهار بود

هوا کم و بیش گرم شده بود

غروب ها خنک می شد

کافه

عجیب دوست داشتنی بود

و من

عجیب سرزنده

.

تو راست می گویی

من

شکسته شده ام

 

چراییش را هرگز نمی فهمم

 

امروز از کنار پله های آن روز گذشتم

مکث کردم

خودم را دیدم

که منتظر ایساده ام

و تو را

که از کنار من گذشتی

هیچ کدام دیگری را ندیدیم

.

تلفن من زنگ خورد

و تو مرا از پشت شناختی

دلیلت این بود که هیچ کس دیگری جز من نمی توانست باشد

.

امروز از کنار پله های آن روز گذشتم

برف را مرور کردم

و در آرشیوم عکسی از تو پیدا کردم

با چتر ساده و شالگردن کوتاهت

.

یاد آن شال گردن نیم بافته افتادم

که هیچ وقت تمام نخواهد شد

حتی اگر تا ته دنیا ببافمش