قدمهایم را به عقب می شمارم
خوب خاطرم هست که آن روزها
به هر بهانه ای تخمه آفتاب گردان می شکستی
.
موقع دیدن فوتبال
فیلم سینمایی
اخبار
گوش دادن به حرفهای من
گوش ندادن به حرفهای من
.
در همه حال تخمه می شکستی
.
و من عاصی از پوست تخمه ها
که همه جای اتاق پخش بودند
.
حالا
توی بالکن
در کوچکترین سهمم از آسمان نشسته ام
و ظرف تخمه
پُرتر از همیشه
جلوی تلوزیون
منتظر توست
.
همه رنگها در شب یکی می شوند
خاکستری