قدمهایم را به عقب می شمارم

 

خوب خاطرم هست که آن روزها

به هر بهانه ای تخمه آفتاب گردان می شکستی

.

موقع دیدن فوتبال

فیلم سینمایی

اخبار

گوش دادن به حرفهای من

گوش ندادن به حرفهای من

.

در همه حال تخمه می شکستی

.

و من عاصی از پوست تخمه ها

که همه جای اتاق پخش بودند

.

حالا

توی بالکن

در کوچکترین سهمم از آسمان نشسته ام

و ظرف تخمه

پُرتر از همیشه

جلوی تلوزیون

منتظر توست

.

همه رنگها در شب یکی می شوند

خاکستری

حجم عظیم خوشبختی

 

سرما

.

شیشه های بارون خورده

.

جوراب های پشمی

.

 

بهانه

 

وقتی دیروز

پائیز دو سه روز در حساب و کتابش اشتباه کرد و تو کوچه ها جاری شد

وقتی سرما

فین فین من و بابا رو راه انداخت

.

تمام مدت به این فکر می کردم که پائیز

فصل ساختن خاطره اس

فصل قدم زدن های طولانی

و فکر کردن به همه چیز های خوب

.

و باز یادم افتاد که من چتر ندارم

و به پائیز های گذشته فکر کردم

به پائیز سال پیش

پائیز سال پیش تر

و

و

و

حتی پائیز ۷ سالگی

.

من در تمام این پائیز ها چتر نداشتم

.

من دلیلش را پیدا کردم

دلیل اینکه در هیچ پائیزی خاطره دندان گیری نساختم

.

به بالای لیست خرید امروز اضافه کردم: یک چتر گل دار

 

تجربه جدید میل ندارم...صرف شد...سیرم...به تعداد سالهای آینده سیرم

 

من روزهای ۵۲ ساعته

هفته های ۱۶ روزه

ماه های ۷۴ روزه

و سالهای ۶۹۰ روزه احتیاج دارم

برای تمام کردن احساس های نیم خورده

کارهای نیم تمام

.

با یک جمع و منهای ساده

به این نتیجه می رسیم که روابط این روزها و ماه ها سالها جور در نمیاد

این یعنی

کارای من هیچ وقت تموم نمی شن؟؟؟

اواخر بهار بود اما من مثل اواسط تابستان گرمم بود و مثل نیمه زمستان می لرزیدم

 

 چهره ات همیشه مثل اولین بار در ذهنم ظاهر می شود

نه مثل آخرین بار

که موهایت را از ترس ضد شورشی ها زده بودی

.

وقتی که دیدم

موهای سفید شقیقه هایت را

در تاریک روشن اتاق کوچک

.

و ترس برم داشت

که نکند ما داریم پیر می شویم

.

و تو هرگز دوست داشتن را نفهمی

.

می توانستم همه جا بگویم تو آن موها را در تنها آسیاب تپه سفید کردی

با آن که تنها سه سال آنجا بودی

.

می دانی؟

تا آخر عمر تپه برایم مقدس می ماند

و جای خانه ات

زیارتگاهی می سازم

که قمری هایت خانه به دوش نشوند

به شرط آنکه قول بدهی دیگر موهایت را کوتاه نکنی

.

و آوازهایت را از تنها پنجره خانه

برای همه می خوانم

تا همه بدانند که تو هم آرام بودی

اما نعره می کشیدی

.

اما!

به کسی چه مربوط؟

فقط من می دانم که دائم خودم را  گول می زنم

 

نکن خواهر من نکن...

 

نان داغ...ثواب داغ

ثواب کوبیده

ثواب برگ

ثواب سلطانی

.

ما این روزها هر چه سعی می کنیم ثواب کنیم

کباب می شویم

شما چطور؟

 

هنوز هم از ترسیم خرید می کنم

 

وقتی پلیس خوش تیپ چهار راهِ ـ...ـ رو میبینم

یا گاهی یکی از همکلاسی ها

یا بعضی اوقات یه استاد

یا

یا

یا

تو در همه شان هستی

برای یک لحظه در همکلاسی حلول می کنی

لحظه ای بعد حتی کارمندی که دنبال اتوبوس می دود

 

هر کدام برای لحظه ای دوست داشتنی اند

برای لحظه ای

اما هیچ کدامشان را دوست ندارم

.

من تورا

با آن کفش های قهوه ای و پیراهن چهار خانه

درست قبل از تعطیلات زمستانی

از همه بیشتر می پسندم

وقتی که قبل از تعطیلات لاغر تر بودی

.

حتی آن ظهری که در همت غرب می راندم

جان باِز گوش می دادم و مطمئن بودم که نقاش خوبی می شوم

و دکل های فشار قوی برق

توجه منو به خودشون جلب می کردن

.

حالا مدتها از آن روزها گذشته

و تو در همه چی و همه کس و همه جا هستی

 

 

 

ما برای سلام به بدرقه یکدیگر رفتیم...که دیگر هرگز تکرار نشد

 

هر بار

ترافیک را به جان می خرم

و راهم را به مسیر بالای تپه کج می کنم

بلکه درست در همان لحظه تو برای یک تاکسی دست تکان دهی

و من تصور کنم که برای بدرقه من آمدی

و با شوق برایت دست تکان دهم و دور شوم

.

آخرین تصویر تو

در ذهن من

 

 

.

 

دوست داشت مثل همه زنهای معمولی مربای آلبالو بپزه و تا خنک شدن مربا ناخن هاش رو مانیکور کنه

 

داشت با خودش می شمرد

یک

دو

سه

.

.

.

و توی ترافیک به تونل مترو نگاه می کرد

که قطار رو از اون سمت اتوبان روونه این سمت اتوبان می کرد

.

قطار از تونل خارج نشد

.

همون لحظه یاد رومیزی چهار خونه ای افتاد

که قرار بود برای تنها میز آتلیه دوخته بشه

.

پنجره اما

همیشه بدون پرده باقی خواهد ماند

.

باید زود تر می رسید

قبل از تعطیل شدن بزازی های محله

با آن بزاز های ترک بد اخلاق

.

قرچ...تکه چسبی جدا کرد

و آگهی رو به تابلو اعلانات چسبوند

.

 

 

فلج پا + گربه =(میدهد) هاری

 

سخت نیست که آدم نتونه غمگین باشه؟

سخت نیست که گلو درد داشته باشه

اما بهانه ای واسه گریه نداشته باشه؟

.

مدتیه چیزی تو گلوم گیر کرده که بغض نیست

به هیچ وجه

.

هیچ وقت انقدر از همه چی راضی نبودم

پس دلیلی نداره بغض تو گلوم گیر کنه

.

این روزا به طرز شگفت آوری همه چیز خوب پیش میره

.

اما

مدتهاس که دلم نلرزیده

 

من شبیه یک علامت سوال بزرگم

 

من" آن تُن ِ " صدا رو دوست دارم

کاش فرار نمی کردی

و کاش

می فهمیدی که من حرف زدن بلد نیستم

 

 

در باب ستایش مجلاتی نظیر خانواده سبز

 

ملاک برای خوب بودن یه زن

کدبانو بودن اونِ

.

آیا واقعاً کدبانو بودن مهمترین مساله اس؟

آیا از شکم مهم تر هیچی وجود نداره؟

اون با خودش تنها زندگی می کنه

 

نمای خارجی:

کارگران مشغول کارند...

پیرزن حافظه اش رو از دست داده و از خونه اومده بیرون که گم بشه

یا بره زیر ماشین من

و فردا تو روزنامه آگهی گم شدنش رو ببینیم

و اینکه تا کنون مراجعت ننموده است

کوچه نارنجی شده

غروب بهار

از اون غروب مسخره ها

هوای غبار گرفته تهران

نما ی داخلی:

صدای بسته شدن در اصلی آپارتمان قدیمی ...انتها تپه

صدای قدم های پا ...بالا رفتن از پله ها

صدای چرخش کلید توی قفل

اتاق تاریک

صدای هوهوی قمری ها

.

در نهایت صدای بسته شدن حفاظ در

-چرا حفاظ رو می بندی؟

--احساس امنیت می کنم

.

و هرگز نمی فهمی که تو

تنها

با وحشی ترین ساکن تپه زندگی میکنی

.

 

چرا اینو گفتم؟

 

هاپر زن ها رو مثل کوه می بینه

من مرد ها رو مثل هیچی نمی بینم

خصوصا وقتی کلاه سرت بود و داشتی راجع به پلکه باهام حرف می زدی

در واقع اون موقع اصلا نمی دیدمت

 

خیابانهای متقاطع مرکز شهر

 

با یک کوله پشتی قرمز

تمام کوچه پس کوچه ها رو دور می زنم

.

یک تراش در دار می خرم

برای مداد طراحی جدیدم

از همان ها که برای کشیدن تیرگی ها ساخته شدن

.

همه تیرگی هارو به سادگی می کشم

تیرگی ها زیادند

اونقدر زیاد که مداد ب۸ معمولی جوابگوی اونا نیست

.

با کوله پشتی قرمزم

تمام کوچه پس کوچه ها رو دور می زنم

.

و بهانه ای برای شادی ندارم

حتی تراش جدید هم برای شادی کافی نیست

.

وقتی انگیزه ها بزرگ می شن

شاد بودن سخت می شه

.

کاش هیچ انگیزه ای نداشتم

تا از خرید یک تراش در دار هم شاد می شدم

 

من یک گوله کاموای مرغوب می خوام با یه جفت کفش کتونی

 

گوله کاموا رو واسه این می خوام که گره بزنم به انگشت همه آدمایی که دوسشون دارم

که هیچ وقت گمشون نکنم

و کفش کتونی رو واسه ایکه تا رسیدن به هدفم پیاده راه برم

نه با ماشین نه تاکسی نه بی آر تی

پیاده

شاید یه بطری کوچیک آب معدنی هم لازم داشته باشم

اتفاق

 

حاشیه پارک ساعی

یک اتفاق

چای عصر

یک اتفاق

بوق کشتی

یک اتفاق

.

حالا ولیعصر یک طرفه شده

و من دیگر هیچ وقت دیر به حاشیه پارک نمی رسم

حالا دیگر شمال به جنوب یا جنوب به شمال

چه فرقی می کند

دراصل دیگر دلیلی برای آمدن به آنجا ندارم

.

من اتفاق رو دوست داشتم

ولی نه چنین اتفاقی

مرگ بر حسب اتفاق

.