کاش می توانستم برایت حکم بازنشستگی صادر کنم

 

مونالیزا

مونالیزا

مونالیزا

.

.

خسته ای

می فهمم

از این لبخند تصنعی چند صد ساله خسته ای

.

از حماقت آدمها خسته ای

از اینکه عکس با کیفیت تو همه جا هست

ولی باز هم با دوربین موبایل هاشان عکس های تکان خورده و بد کیفیت از تو می گیرند

خسته ای

.

اخم کن

گریه کن

بی تفاوت باش

متعجب شو

شیشکی ببند به توریست ها

راحت باش

.

از اینکه ناظر این همه اتفاق هستی و باز در سکوت لبخند می زنی

آزارم می دهی

می فهمی؟

 

 

پولش هر چه قدر بوده می پردازم...

 

یادم نمی آید که هیچ وقت هیزم فروش بوده باشم

حتی

هیچ وقت دلم نخواسته بود که هیزم فروش باشم

.

بازیگر

نویسنده

وکیل

گدا

جز آرزوهایم برای شغل آینده بودند

ولی

هیزم فروش نه

.

نمی دانم

چه حکمتیست

که این روزها

همه

شاکی از هیزمی هستند که از من خریدند!

آن هم تر

.

من که به خاطر ندارم هیزم فروش بوده باشم.

 

مشکل درست از زمانی آغاز می شود که ما فراموش می کنیم آنها هم انسانند,با همان خوی کثیف انسانی

 

ایراد از من بود

که حساب تورا از دیگران جدا کرده بودم

و فراموش کرده بودم تو هم یک انسانی

.

مقامی بالاتر از انسان برایت قائل بودم

مقامی دست نیافتنی

برای دیگرانی که می شناختمشان

.

حالا

می بینم که تو هم یک انسانی

یک انسان کامل

با تمام خصوصیات کثیف انسانی

.

پست از این هم مگر می شود؟

و حالا

مشتی انسان کثیف تر از خودت

کنارت می لولند

چه مشمئز کننده ای

چه مشمئز کننده اید

دسته جمعی

.

آری

شما انسانید

انسانهای کاملی هم هستید

 

 

در عوض تو خشمگین می شوی

 

از او به من می گویی

تا کاسه صبرم لبریز شود

می شود

اما نمی ریزد

رویم را بر می گردانم تا نبینی

می دانم

همین را می خواهی

.

از اینکه از او می گویی خشمگین نیستم

می دانم

می دانی

بهانه ست

.

اما

حال و هوایت واگیر دارد

.

تنها از این می ترسم

تنها از این می ترسم

تنها از این می ترسم

.

.

 

 

زنگ چهارم شاید!

 

باران بارید

زیاد بارید

.

دیگر مرزی برای گرما و سرما نبود

مرزی برای روز و شب نبود

مرزی برای زمستان و بهار نبود

مرزی برای...

چرا این یکی بود ـ هست

.

باران بارید

زیاد بارید

.

در عصر بهاری که سرد بود مثل اواخر زمستان

روشن بود مثل صبح های زود

و تاریک بود مثل غروب های نیمه دوم

.

و من نفهمیدم کجا هستم

نه مکان داشتم

نه زمان

.

غمگین بودم

روی پل عابر

میان تنها مرزی که هنوز هست

بی خیال چه فایده

به کارت برس

معشوق سالهای نوجوانی

 

و ناگهان یک روز...

 

با تو راحتم رفیق

با من راحت باش

.

می بینی؟

می فهمی؟

که چقدر دیر فهمیده می شوم؟

می بینی؟

می فهمی؟

که چقدر دیر قدرم را می دانند؟

می بینی؟

می فهمی؟

که آن وقت که لازم است دیده نمی شوم؟

.

.

با تو راحتم رفیق

با من راحت باش

 

زندگی شیرین این روزهای سپنتا

 

روزهای عجیب و خوشایندی را می گذرانم

ولی حرفی برای گفتن ندارم

انقدر نپرسید چرا ساکتم

.

من باب اطلاع

این روزها مشغول:

فکر کردن

رویا پردازی

رقصیدن-در خیال-

مطالعه

کار کردن

و

لذت بردن از لحظه لحظه زندگی ام هستم

و گه گاه با این فکر می کنم که تا تیر ماه چیزی نمانده

.

 

 

 

پیر مرد دوست داشت ته مانده غذای معشوقه اش را هم به کسی بسپارد...اما حیف که گندیده بود

 

سالها

از روزگار نوجوانی

خرت و پرت های فراوانی جمع کرده بود

در هر کدام مشتی خاطره

.

حالا

در سالهای پایانی عمر

در آپارتمان خاک گرفته اش

نگران

نشسته

نه نگران رفتن خودش

که نگران خرت و پرت هایش

نگران خاطراتش

.

برایش حکم طلا را داشتند

و برای غریبه ها مشتی آشغال

.

نگران بود

نگران آینده گنج اش

نگران خاطراتش

.

ذره ذره

تکه تکه

آنها را بین توریست های جوان پخش کرد

برای اینکه جاودانه شود

خاطراتش

اما

آنها

او را

دیوانه خطاب کردند

و مثل یک علامت سوال

هر کدام به خانه خود بازگشتند

با قسمتی از گنج پیر مرد

.