کافه کنج
آن روز
که آن کوچه عجیب را می رفتیم
تا به آن کافه عجیب تر برسیم
بهار بود
هوا کم و بیش گرم شده بود
غروب ها خنک می شد
کافه
عجیب دوست داشتنی بود
و من
عجیب سرزنده
.
تو راست می گویی
من
شکسته شده ام
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 23:26 توسط سپنتا قاسمخانی
|