به خیابان های باران خورده مرکز شهر فکر میکنم

و

باران های هر ساله

که گاه و بی گاه

رد پای تورا از تک تک موزایک های آن خیابان ها پاک کرده

.

و خودم را می بینم

در مرکز شهر

در همان خیابان شلوغ دوست داشتنی

که پا در جا پای تو می گذارم و به سمت ایستگاه تاکسی های تپه می روم

.

حتی اگر باران اسیدی هم ببارد

باز جای پای تورا پیدا می کنم

.

و

در نهایت به تو

در کنار بخاری

می رسم

.

این بار اما

دوست دارم در داستانم لوله بخاری ات نشت کرده باشد

وقتی به تو می رسم!