مرگ خاموش یک رویا
به خیابان های باران خورده مرکز شهر فکر میکنم
و
باران های هر ساله
که گاه و بی گاه
رد پای تورا از تک تک موزایک های آن خیابان ها پاک کرده
.
و خودم را می بینم
در مرکز شهر
در همان خیابان شلوغ دوست داشتنی
که پا در جا پای تو می گذارم و به سمت ایستگاه تاکسی های تپه می روم
.
حتی اگر باران اسیدی هم ببارد
باز جای پای تورا پیدا می کنم
.
و
در نهایت به تو
در کنار بخاری
می رسم
.
این بار اما
دوست دارم در داستانم لوله بخاری ات نشت کرده باشد
وقتی به تو می رسم!
+ نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 19:39 توسط سپنتا قاسمخانی
|