تحقیرم کرده بودی

و

من

احمق ترین دختر دنیا بودم

در آن لحظه

.

دیگر آنقدر کوچک شده بودم

که مرا نمی دیدی

.

جای کفشت

هنوز روی بازویم مانده

چند بار از رویم رد شده بودی

جسمم درد نداشت

روحم بود که درد می کشید

.

.

خانه ای ساختم

خواستم ظاهرش چنان فریبنده باشد

تا مثل هانسل و گرتل

مجذوبش شوی

.

قصد بدی نداشتم

قطعا در داخل هم با کیک آلبالویی پذیرائی می شدی

.

اما

یک حادثه کوچک

شاید یک زلزله

خانه ام را خراب کرد

.

من ماندم و یک چمدان

.

و دیگر از آن رو به بعد

نه تنها به فکر آبادی خانه ام نیفتادم

که حتی مسواک زدن هم فراموش کردم