مثل یک بیست سوالی به داخل چمدان فکر کن...عقربه ساعت روی 2 ظهر سه شنبه است
تحقیرم کرده بودی
و
من
احمق ترین دختر دنیا بودم
در آن لحظه
.
دیگر آنقدر کوچک شده بودم
که مرا نمی دیدی
.
جای کفشت
هنوز روی بازویم مانده
چند بار از رویم رد شده بودی
جسمم درد نداشت
روحم بود که درد می کشید
.
.
خانه ای ساختم
خواستم ظاهرش چنان فریبنده باشد
تا مثل هانسل و گرتل
مجذوبش شوی
.
قصد بدی نداشتم
قطعا در داخل هم با کیک آلبالویی پذیرائی می شدی
.
اما
یک حادثه کوچک
شاید یک زلزله
خانه ام را خراب کرد
.
من ماندم و یک چمدان
.
و دیگر از آن رو به بعد
نه تنها به فکر آبادی خانه ام نیفتادم
که حتی مسواک زدن هم فراموش کردم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 2:27 توسط سپنتا قاسمخانی
|