سالها

از روزگار نوجوانی

خرت و پرت های فراوانی جمع کرده بود

در هر کدام مشتی خاطره

.

حالا

در سالهای پایانی عمر

در آپارتمان خاک گرفته اش

نگران

نشسته

نه نگران رفتن خودش

که نگران خرت و پرت هایش

نگران خاطراتش

.

برایش حکم طلا را داشتند

و برای غریبه ها مشتی آشغال

.

نگران بود

نگران آینده گنج اش

نگران خاطراتش

.

ذره ذره

تکه تکه

آنها را بین توریست های جوان پخش کرد

برای اینکه جاودانه شود

خاطراتش

اما

آنها

او را

دیوانه خطاب کردند

و مثل یک علامت سوال

هر کدام به خانه خود بازگشتند

با قسمتی از گنج پیر مرد

.