پیر مرد دوست داشت ته مانده غذای معشوقه اش را هم به کسی بسپارد...اما حیف که گندیده بود
سالها
از روزگار نوجوانی
خرت و پرت های فراوانی جمع کرده بود
در هر کدام مشتی خاطره
.
حالا
در سالهای پایانی عمر
در آپارتمان خاک گرفته اش
نگران
نشسته
نه نگران رفتن خودش
که نگران خرت و پرت هایش
نگران خاطراتش
.
برایش حکم طلا را داشتند
و برای غریبه ها مشتی آشغال
.
نگران بود
نگران آینده گنج اش
نگران خاطراتش
.
ذره ذره
تکه تکه
آنها را بین توریست های جوان پخش کرد
برای اینکه جاودانه شود
خاطراتش
اما
آنها
او را
دیوانه خطاب کردند
و مثل یک علامت سوال
هر کدام به خانه خود بازگشتند
با قسمتی از گنج پیر مرد
.
+ نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 15:23 توسط سپنتا قاسمخانی
|