هیچ نمی فهمید

و فقط وقیحانه لبخند! می زد

و فکر می کرد تمام اشعار بری او سروده شده

.

آدامسش را به بدترین نحو ممکن می جوید

و تظاهر می کرد که از اشعار لذت می برد

.

ولو

مثل آفتاب ظهر٬روی ایوان

روی پله ها بود

درست روی سومین پله بود

که با او چشم در چشم شدم

برای یک لحظه

.

همان یک لجظه کافی بود تا بفهمم او احمق ترین دختر آن منطقه است

.

مرد اشعارش را بلند بلند می خواند

و

گه گاهی یکی می فروخت

دختر ژنده

همچنان آدامس می جوید و برای مردم لبخند می زد

.

.

.

تمام طول راه قیافه اش از یادم نرفت