خداحافظی که کردم

با یه لبخند پت و پهن زدم بیرون

.
پیچ محوطه رو که رد کردم

وقتی مطمئن شدم دیگه تو دید نیستم

شروع کردم به(راستی این طرز راه رفتن اسمش چیه؟ قدم هایی که با پرش های موزون همراهه اینایی که تو فیلمای قدیمی ایرانی بچه هه تو کوچه های اطراف بازار می دوئه؟) خلاصه اونطوری راه رفتن

کاری نداشتم مردم چی میگن - گور بابای مردم

.

خیابون یه شکل دیگه بود

نور خورشید شفاف تر...دنیا یه شکل دیگه بود

.

دوربین موبایل رو روشن کردم

می خواستم دنیای اون روز رو ثبت کنم

تا ابد

.

.

.

.

حالا که فیلم رو می بینم...یه خیابون معمولی رو نشون میده

با کارمند های خسته و بی اعصابی که ساعت 6 عصر بدون هیچ انگیزه ای دارن به خونه برمیگردن

.