داشت با خودش می شمرد

یک

دو

سه

.

.

.

و توی ترافیک به تونل مترو نگاه می کرد

که قطار رو از اون سمت اتوبان روونه این سمت اتوبان می کرد

.

قطار از تونل خارج نشد

.

همون لحظه یاد رومیزی چهار خونه ای افتاد

که قرار بود برای تنها میز آتلیه دوخته بشه

.

پنجره اما

همیشه بدون پرده باقی خواهد ماند

.

باید زود تر می رسید

قبل از تعطیل شدن بزازی های محله

با آن بزاز های ترک بد اخلاق

.

قرچ...تکه چسبی جدا کرد

و آگهی رو به تابلو اعلانات چسبوند

.