چهره ات همیشه مثل اولین بار در ذهنم ظاهر می شود

نه مثل آخرین بار

که موهایت را از ترس ضد شورشی ها زده بودی

.

وقتی که دیدم

موهای سفید شقیقه هایت را

در تاریک روشن اتاق کوچک

.

و ترس برم داشت

که نکند ما داریم پیر می شویم

.

و تو هرگز دوست داشتن را نفهمی

.

می توانستم همه جا بگویم تو آن موها را در تنها آسیاب تپه سفید کردی

با آن که تنها سه سال آنجا بودی

.

می دانی؟

تا آخر عمر تپه برایم مقدس می ماند

و جای خانه ات

زیارتگاهی می سازم

که قمری هایت خانه به دوش نشوند

به شرط آنکه قول بدهی دیگر موهایت را کوتاه نکنی

.

و آوازهایت را از تنها پنجره خانه

برای همه می خوانم

تا همه بدانند که تو هم آرام بودی

اما نعره می کشیدی

.

اما!

به کسی چه مربوط؟

فقط من می دانم که دائم خودم را  گول می زنم