اواخر بهار بود اما من مثل اواسط تابستان گرمم بود و مثل نیمه زمستان می لرزیدم
چهره ات همیشه مثل اولین بار در ذهنم ظاهر می شود
نه مثل آخرین بار
که موهایت را از ترس ضد شورشی ها زده بودی
.
وقتی که دیدم
موهای سفید شقیقه هایت را
در تاریک روشن اتاق کوچک
.
و ترس برم داشت
که نکند ما داریم پیر می شویم
.
و تو هرگز دوست داشتن را نفهمی
.
می توانستم همه جا بگویم تو آن موها را در تنها آسیاب تپه سفید کردی
با آن که تنها سه سال آنجا بودی
.
می دانی؟
تا آخر عمر تپه برایم مقدس می ماند
و جای خانه ات
زیارتگاهی می سازم
که قمری هایت خانه به دوش نشوند
به شرط آنکه قول بدهی دیگر موهایت را کوتاه نکنی
.
و آوازهایت را از تنها پنجره خانه
برای همه می خوانم
تا همه بدانند که تو هم آرام بودی
اما نعره می کشیدی
.
اما!
به کسی چه مربوط؟
فقط من می دانم که دائم خودم را گول می زنم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:26 توسط سپنتا قاسمخانی
|