تو با ترانه هایت

یک دنیا فاصله  داری

ترانه هایت مثل آدمهای خوب هستند

و تو منفی ترین نقش روزگار

.

ترانه هایت را که زمزمه می کنم

نمی توانم باور کنم که عاشق نبودی

اما انکارش می کنی

که شاید جذاب تر به نظر برسی

.

اطمینان دارم که در آن پائیز سرد ۱۶ سالگیِ من

تو هم سرما خوردی

تو هم عطسه کردی

تو هم پای بخاری نشستی

و از پنجره به بیرون نگاه کردی

به کلاغ ها

به آسمان خاکستری-صورتیِ عصر پائیز

.

اما همه را انکار می کنی

همه را انکار می کنی

.

اما من تورا همان سالها روی نیمکت پارک دیدم

زیر آن عرعر که همه برگهایش ریخته بود

.

منتظر بودی

.

و همه چیز تقصیر اوست که نیامد

و تو

ظالم تر از همه شدی