یک شب مرد  قایق کاغذی ای که عصر با روزنامه های صبح  ساخته بودند را به آب انداخت

زن از این کار هیجان زده شد

اما مرد وقتی سوار شد زن را از این کار منع کرد

گفت که کار خطر ناکی است

و اول او باید تجربه کند

به او گفت که منتظر بماند

باز می گردد

منطق زن می دانست که او هرگز باز نمی گردد

با این حال چتر گل دارش را در ماسه های ساحل فرو کرد و مشغول خواندن کتاب شد

چشمهایش روی کلمه ها راه می رفت و هیچ نمی فهمید

باران گرفت

روی کلمات

جوهرشان پخش شد

.

ناگهان از داخل کیف دستی کوچکش آینه ای در آورد

نگاهی به موهای شقیقه هایش انداخت

.

مگر کاغذ روزنامه

آن هم روزنامه ای که همه اش با دروغ پر شده

چقدر تحمل دارد؟