تا رسیدن اون روز خودمو با بافتن یه شالگردن مشغول می کنم
می دونم زیاد طول نمی کشه
.
وقتی آسمون صورتی بشه
و اولین دونه های برف ببارن
بازم متوجه می شم که زندگی هنوز قشنگه
.
وقتی که از پشت بخار فنجون
به این منظره نگاه کنم
و وقتی آقا محسن با اون لحن همیشگیش
موقع بیرون اومدن از کافه ازم بپرسه چطور بود؟
و من جواب بدم برف قشنگیه
بازم متوجه می شم که زندگی هنوز قشنگه
.
منتظر اون روز می مونم
.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۸ ساعت 21:30 توسط سپنتا قاسمخانی
|