داستان زرافه یقه اسکی پوش به روایت کاسپچوال آریستی که دوست دختر اسکلی در فلان جا داشت

 

شاید یه خیال پرداز بتونه ،  از ترس هاش رویا بسازه و از رویاهاش روزشو بسازه . ترس از خواستن و نگفتن و تن در دادن . یه خیال پردازه که روحشو به تلویزیونش مجانی می فروشه و گاهی هیچی از خودش یادش نمیاد.تو یه صبح سرد می تونه از خودش به پرسه ، خوب که چی؟! یا اینکه بزرگترین آروزش اینه که از اینجا بره ، اگه از اون پسربچه ِکه خیلی دلش می خواد مثه اون باشه بپرسی ، میگه "ما که دیگه بچه نیستیم" .ولی اینو خوب می دونه که یه روز اگه بخواد بره دلش برای تک تک ستاره های روی دیوار ِ اتاق لعنتی ش تنگ می شه ، حتی اگه روزمرگی نذاره کسی حس کنه که گذاشته رفته

 

تاریخ و امضا

آقای رویا پرداز

.

.

.

آقای خيال پرداز از ترس هاش رویا می سازه و با روياهاش زندگی می کنه
خانم پارانویید از نگرانی هاش ترس می سازه و با ترس هاش زندگی می کنه
.
تو یه صبح پائیزی که خانم پارانویيد از خواب بیدار می شه و هیچ نگرانی ای نداره
کامپیوترشو روشن می کنه و نگرانی هاش جور می شه
.
جمله هایی از آقای خیال پرداز توی جعبه نامه های خانم پارانویید جا خوش کرده
همرا با تعدادی عکس
.
عکس ها دلتنگش می کنه
و جمله ها نگران!0
.
خانم پارانویید به این فکر می کنه که آقای خیال پرداز
چه چیزی می خواد و نمی گه و به چه چیز تن در میده؟؟!0
این جمله مثل معادله بی معلوم دور سرش می چرخه حتي نه چند مجهول...بلکه بی معلوم!0
.
بعد می ره جلوتر
می رسه به جایی که آقای خیال پرداز می گه خوب که چي؟
این جمله مثل معادله چند مجهولیِ
.
و وقتی به روزی فکر می کنه که آقای خیال پرداز تک تک ستاره های اتاقشو سنجاق کرده به لحافش و لحاف رو گذاشته تو چمدون و از اینجا رفته
 میبینه که جای خالیشو حس می کنه
شاید برای اینکه هنوز دچار روزمرگی نشده!0
.
و خانم پارانویید دلش می خواد بر عکس اون پسر بچه بگه " ما هنوز خیلی بچه ایم"چون عالم بچه ها چیز هایی داره که مال بزرگا نداره
و چیزهایی نداره که مال بزرگا داره و اون هرگز دلش نمی خواد اونارو داشته باشه!0
.
.
.
در نهایت خانم پارانویيد با این جمله به خودش حق می ده و به زندگی ادامه می ده:""اینکه تو پارانویا داری دلیل نمی‌شود که کسی آن بیرون نخواهد تو را بکشد""0
 
امضا خانم پارانویید
.
.
.
و خانم پارانویید کشته شد